| . |
![]() |
||||||||||
|
|||||||||||
|
ذوالنون مصري (قدس الله روحه)
از طبقهي اولي است. نام وي ثوبان بن ابراهيم است. كنيت وي ابوالفيض و ذوالنون لقب است و غير ازين نيز گفتهاند اما اصح اين است و وي با خميم مصر بوده آنجا كه قبر شافعي است، رحمه الله تعالي و پدر وي نوبي بوده از موالي قريش و نوبه بلاديست ميان صعيد مصر و حبشه و وي را برادران بوده يكي از ايشان ذوالكفل است. روي عنه حكايات في المعاملات و غيرها و قيل اسمه ميمون و ذوالكفل لقب له. و ذوالنون شاگرد مالك انس بوده و مذهب وي داشته و موطا از وي سماع داشت و فقه خواندهبود و پيرويِ اسرافيل بوده به مغرب. شيخ الاسلام گفت: ذوالنون نه از آن است كه وي را بيارايند به كرامات و بستايند به مقامات و حال و وقت در دست وي سخره بود و درمانده ، امام وقت و يگانهي روزگار و سرِ اين طايفه است و همه را نسبت و اضافت به اوست و پيش از وي مشايخ بودند وليكن وي پيشين كسي بود كه اشارت به عبارت آورد و از اين طريق سخن گفت و چون جنيد بديد آمد در طبقهي ديگر اين علم را ترتيب نهاد و بسط كرد و كتب ساخت و چون شبلي آمد در طبقهي ديگر اين علم را بر سر منبر برد و آشكار كرد. جنيد گفت: ما اين علم را در سردابها و خانهها ميگفتيم پنهان، شبلي آمد و آن را بر سر منبر برد و بر خلق آشكارا كرد. ذوالنون گفت: سه سفر كردم و سه علم آوردم، در سفر اول علمي آوردم كه خاص پذيرفت و عام نپذيرفت و در سفر دوم علمي آوردم كه خاص پذيرفت و عام نپذيرفت و در سفر سوم علمي آوردم كه نه خاص پذيرفت و نه عام، فبقيت سريداً طريداً وحيداً. شيخ الاسلام گفت، قدس سره،: اول علم توبه بود كه آن را خاص و عام قبول كنند و دوم علم توكل و معاملت و محبت بود كه خاص قبول كند نه عام و سوم علم حقيقت بود كه نه به طاقت علم و عقل خلق بود . در نيافتند وي را مهجور كردند و بر وي به انكار برخاستند تا آنگاه كه از دنيا برفت در سنه خمس و اربعين و مأتين. چون جنازهي وي ميبردند گروهي مرغان بر سر جنازهي وي پر در هم بافتند؛ چنانكه همهي خلق را به سايهي خود بپوشيدند و هيچكس از آن مرغان يكي نديده بود مگر پس از وي بر سر جنازهي مزني شاگرد شافعي ،رضي الله عنها، پس از آن ذوالنون را قبول پديد آمد، ديگر روز بر سر قبر وي نوشته يافتند؛ چنانكه به خط آدميان نميمانست كه ذوالنون حبيب الله من الشوق قتيل الله. هرگاه آن نبشه را بتراشيدندي باز آن را نبشته يافتندي. شيخ الاسلام گفت، كه آن سفر پسين نه به پاي بوده كه به او نه به قدم روند كه به هم روند. ذوالنون گفت: ما اعز الله عبداً بعز عزله من ان يذل له علي نفسه. و هم وي گفته: اخفي الحجاب و اشده رويه النفس و تدبيرها. و هم وي گفته: التفكر في ذات الله تعالي جهل و الاشاره اليه شرك و حقيقه المعرفه حيره. شيخ الاسلام گفت: حيرت دواست، حيرت عام و آن حيرت الحاد و ضلالت است و حيرت ديگر در عيانست و آن حيرت يافتست. و هم وي گفته: اول گسستن و پيوستن، در آخر نه گسستن و نه پيوستن. لشيخ الاسلام قدس سره: كيف حلي و صل اثنين هما في اصل واحد من قسم الواحد جهلا فهو با الواحد جاهد
ذوالنون را گفتند مريد كيست و مراد كيست؟ گفت: المريد يطلب والمراد يهرب. شيخ الاسلام گفت كه مريد ميطلبد و با صد هزار نياز و مراد ميگريزد و با او صد هزار ناز. و گفت پيشين كسي كه موي سفيد در پاي من ماليد احمد چشتي بود كه وقتي به سر بازار پيلگران فرا من رسيد با ابوسعيد معلم كه به نزديك تربت ابواسحاق شهريار در گور است به پارس، ايشان با يكديگر گفتند اينك حاكم آمد من گفتم: لامريد و لامراد و لاخبر و لااستخبار و لاحد و لا رسم و هو الكل بالكل. ابوسعيد مرقعي داشت از سر بركشيد و بينداخت و بانگي چند بكرد و برفت و چشتي در پاي من افتاد و موي سفيد در پاي من ماليد. ذوالنون گفت كه وقتي با جماعتي در كشتي نشستم تا از مصر به جده روم جواني مرقع داري با ما در كشتي بود و مرا آرزوي صحبت وي ميبود اما هيبت وي مرا نميگذاشت به سخن گفتن با وي كه سخت عزيز روزگار بود و هيچگه از عبادت خالي نه، تا روزي صره زر و جواهر از آن مرد غايب شد و خداوند صره مر آن جوان را متهم كرد خواستند كه با وي جفا كنند من گفتم كه با وي ازين سخن مگوييد تا من از وي به خوبي پرسم نزديك وي آمدم و با وي به تلطف بگفتم كه اين مردمان را صورت چنين دست داده است و به تو بدگمان شدهاند و من ايشان را از درشتي و جفا بازداشتم اكنون چه بايد كرد او روي به آسمان كرد و چيزي بگفت، ماهيان دريا به روي آب آمدند هريك جوهري در دهان گرفته يك جوهر بستد و بدان مرد داد و قدم بر روي آب نهاد و برفت، پس آنكه صره را برده بود صره را بيفكند و بيافتند و اهل كشتي ندامت بسيار خوردند. ذوالنون سياح بود مي گويد: وقتي ميرفتم جواني ديدم شوري در وي، گفتم از كجايي اي غريب؟ گفت غريب كسي بود كه با مؤانست ندارد بانگ از من برآمد و بيفتادم و بيهوش شدم چون به هوش آمدم گفت چه شد گفتم دارو با درد موافق افتاد. شيخ الاسلام گفت، قدس سره، كه خستهي او پيدا بود كسي كه او را ديده بود جان در تن او شيدا بود هرجا كه آرام يابد دشمن آرام شود كه او وطن غريبانست و مايهي مفلسانست و همراه يگانگان است وقتي كه كسي يابي كه به بضاعت تو به دست او بود و درد تو با داروي او موافق بود دامن او را استوار دار. ذوالنون مصري به غرب شد پيش عزيزي كه از متقدمان مشايخ است. به جهت مسألهاي آن عزيز گفت: بهر چه آمدهاي؟ اگر آمدهيي كه علم اولين و آخرين بياموزي اين را روي نيست اين همه خالق داند و اگر آمدهاي كه او را جويي آنجا كه اول كام برگرفتي او خود آنجا بود . شيخ الاسلام گفت كه با جويندهي خود همراه است دست جويندهي خود گرفته در طلب خود ميتازاند. اسرافيل ،رحمه الله، از مقدمانست. شيخ الاسلام گفت كه وي از پيران ذوالنون مصريست از مغرب بوده وي را سخنانست بسيار در زهد و توكل و معاملات نيكو. شيخ الاسلام گفت: فتح شخرف به مصر شد ششصد فرسخ به يك سؤال و به اسرافيل چون فرصت يافته از وي پرسيد: هل تعذب الاشرار و قبل الضرر؟ گفت: مرا صبر ده سه روز و روز چهارم گفت مرا جواب دادند اگر روا بود ثواب پيش از عمل، هم روا بود. عذاب پيش از زلل اين بگفت و زعقهيي بزد و درشوريدند. پس آن سه روز بزيست و برفت شيخ الاسلام گفت: آن سه روز درنگ پس جواب آن سه روز درنگ خواستن بود و گرنه در وقت جواب دادي و در وقت برفتي. شيخ الاسلام گفت: ربوبيت هم عين عبوديت است او قسمتها بكرده پيش از گروه خلق و خلق زير حكم و خواست وي اسير تا هريكي را رقم چيست، عاقبت آن كند كه خود خواهد و وي راست حكم و در آن عادل است، كس را چون و چرا نيايد و نه سزد، وي كار بر علم و حكمت ميكند و كرد، تا سزاي هركس چيست و عنايت وي به كيست. ابوالاسود مكي رحمه الله، به زيارت عزيزي رفت و سلام كرد و گفت: ايها الشيخ! من دوست توام، عزيزي برجست و گفت: عليك السلام چوني و در حال از خود غايب گشت همان حال بود تا سه روز، ابوالاسود بدانست كه عزيزي از دست آب و خاك و رسوم انسانيت بيرون شده است ديدار وي را غنيمت دانست و بازگشت. ابوالاسود راعي ،رحمه الله، نيز از مشايخ بوده وقتي در باديهيي اهل خود را گفت بدرود باش كه من رفتم خواهر او مطهرهيي پر از شير كرد و به وي داد، وي برفت چون به طهارت احتياج شد خواست كه طهارت كند از مطهره شير بيرون آمد از راه بازگشت و گفت آب ندارم كه طهارت كنم مرا آب واجبتر است از شير، مطهره را از شير تهي كرد و از آب پر كرد و برفت، هرگه طهارت كردي آب فروآمدي و چون تشنه و گرسنه شدي شير. ابوهاشم يعقوب ،رحمه الله، از اين طايفه بوده و ميگفته كه هرگز مرا فراموش نشود عيد با ذوالنون ميآمدم مردمان از عيدگاه بازگشته بودند شاديكنان، ذوالنون گفت: اين مردمان شادي ميكنند كه امانت خود بگزاردهاند، خود ندانند كه از ايشان پذيرفتهاند يا نه، يعني رمضان، بيا تا بر يكسوي باز شويم و بر ايشان بگرييم. شيخ الاسلام گفت: اين حكايت همان حكايت جوهر و جوهري است آنكه قيمت ندانستي و آنكه دانستي و آنكه دانستي از سفتن آن ترسان بودي و عيد بازنگردد و به جاي خود نرود اهل آن بودند بيدار بودند آن وعيد در ايشان آويخت. شيخ الاسلام گفت، كه سياح موصلي گفت داود گفت، عليه السلام: خداوندا مرا گفتي كه دست و روي بشوي خدمت را اكنون به صحبت ميخواني دل مرا چه چيز بشويد صحبت را، گفت: الهموم و الاحزان، تيمار و اندوه. شيخ الاسلام گفت، كه درين طريق از اين چاره نيست.
|
|||||||||||
اCopyright © 2005
Erfaneshams. All rights reserved.
info@erfaneshams.com