| . |
![]() |
|||||||||
|
||||||||||
|
جهان شعر، جهان آشتی است
Weltpoesie ist Weltversoehnung
گزيدهاى از ترجمههاى شاعرانه آنهمارى شيمل (Annemarie Schimmel)
به انتخاب خسرو ناقد
انتشار در کتاب: افسانه خوان عرفان. نگاهی به زندگی، آثار و افکار پرفسور آنهمارى شیمل. به کوشش حسین خندق آبادی. تهران: مؤسسهء توسعه دانش و پژوهش ایران، 1381.
عرفان اسلامى با شعر عجين و همزاد است. اين كه بخشى بزرگ از حكمت و فلسفه اسلامى نيز بهزبان شعر جارى شده است، در اينجا نيازى بهتأكيد ندارد؛ اخلاق كه جاى خود دارد. حال آنكس كه گام در اين گستره پهناور مىگذارد، خاصه آنكه قصد تحقيق و تفحص در وادى بىانتهاى عرفان اسلامى دارد، ناگزير شعرشناسى و شعرسنجى و شعرفهمى را شرط كار خود قرار مىدهد. پروفسور آنهمارى شيمل نه تنها سخنشناس و طالب و خواهان شعر، كه خود شعرگوى است و صاحب دفتر شعر. او كه تاكنون دو دفتر از سرودههايش را با عنوان «نواى نى» (1948) و «تكرار نقش آينه» (1998) بهچاپ رسانده است، از همان آغاز تحقيق در آثار عرفانى و احوال عارفان، بهاين مهم عنايت خاص داشته است. در دفتر خاطرات خود مىنويسد كه خانه پدرى او سرشار از شعر و شاعرى بود. در دوران دانشجويى، بهتوصيه استادش هانس هاينريش شدر، بهمطالعه گزيده ديوان غزليات شمس كه نيكلسون منتشر كرده بود، مىپردازد و براى نخستينبار ابياتى از يك غزل از ديوان كبير را بهآلمانى ترجمه مىكند:
Ich hoerte, die Augen gewendet du blicktest zu irdischen Seele. Was schaust du? denn du bist doch selber zur Seele der Seele gegangen! Du bist eine mutige Rose! Die Rose entflieht sonst dem Herbst: Doch du bist beim Nahen des Sturmes zum Herbst, in den Herbstwind gegangen So, wie vom Himmel der Regen die staubige Erde zu traenken, Herabrinnt von allen Seiten: so bist du ins Ew`ge gegangen. Sei still nun vom schmerzvollen Sprechen und Reden; doch schlafe nicht! Siehe, Du bist in den Schutz eines Freundes, der liebend dich huetet, gegangen! دو چشم گشته، شنيدم كه سوى جان نگرى چرا بهجان نگرى چون بهجان جان رفتى؟ گُل از خزان بگريزد، عجب چهشوخ گلى كه پيش باد خزانى خزان خزان رفتى ز آسمان تو چو باران بهبام عالم خاك بههر طرف بدويدى بهناودان رفتى خموش باش، مكش رنجِ گفت و گوىِ بخسب كه در پناه چنان يار مهربان رفتى يكسال بعد، در ميانه جنگ دوم جهانى، با اولين دستمزدِ حاصلِ از كار در تعطيلات تابستانى سال 1941 ميلادى، يك دوره مثنوى مولوى چاپ نيكلسون بهچنگ مىآورد و ترجمه فرانسوى اشعار منسوب بهحلاج كه لوئى ماسينيون گردآورده بود. بانو شيمل بهپيروى از استاد معنوى خود، فريدريش روكرت، دست بهترجمه شعرهاى شاعران شرق مىزند تا از اين طريق، نزديكى و پيوندى ميان فرهنگهاى گونهگون پديد آورد و بر اين سخن روكرت مهر تأييدى زند كه «جهان شعر، جهان آشتى است». پرفسور شيمل در كتاب خاطرات خود كه بهتازگى بهزبان آلمانى منتشر شده است، خاطرهاى را بازگو مىكند كه با آنكه يادآور دورانى تلخ در تاريخ روابط ميان شرق و غرب است، ولى چه نيك نشان مىدهند كه جهان شعر بهراستى جهان آشتى فرهنگها و دوستى ملتهاست. بانو شيمل مىنويسد: «يكى از با ارزشترين خاطرات من در دوران تدريس در دانشگاه هاروارد، تشكيل كلاسهايى بود در باره شخصيت و شعر مولانا كه در آن دانشجويى بهنام «جان» هم شركت داشت. جان بعد بهاستخدام وزارت امور خارجه در آمد و در شمار كسانى بود كه در سال 1980 ميلادى در ايران بهگروگان گرفته شدند. سالها بعد، در 1992، زمانى كه من آخرين كلاسهاى درس خود در هاروارد را بهپايان مىبردم و طبعاً آثار و افكار مولانا هم در آن سهم بسزايى داشت، اتفاقاً دانشجوى قديمى من، جان نيز حضور داشت. او از من اجازه خواست تا نكتهاى را بهسخنان من بيفزايد. جان براى دانشجويان تعريف كرد كه چگونه در دوران اسارت در ايران گهگاه شعرهاى مولانا و اقبال را بهزبان فارسى از بر مىخوانده است و نگهبانان او بهاين خاطر با وى بهگونهاى ديگر رفتار مىكردند. وقتى نگهبان ديدند كه او بهترين جنبههاى فرهنگ آنان را مىشناسد و بهآن عشق مىورزد، او را نه بهچشم دشمن كه بهديده دوست نگريستند. راستى پس از 25 سال تدريس در هاروارد، آيا مىتوان پايانى زيباتر از اين تصور كرد. شعر عرفانى ميانجى دو دنياىِ بهظاهر متخاصم؟» بارى، آنهمارى شيمل افزون بر چندين ترجمه منظوم از آثار شاعران پارسىگوى، چون گزيده غزليات ديوان كبير و مثنوى معنوى مولانا و منطقالطير و الهىنامه و مصيبتنامه و شمارى از غزليات ديوان عطار و نيز جاويدنامه و پيام شرق و زبور عجم اقبال، در جاىجاى آثار خود ترجمههايى روان و رسا از شاعران عرب و سرايندگان ترك و اردو و پشتو زبان بهدست داده است. اين ترجمهها تنها بهاشعار شاعران كلاسيك محدود نمىشود، بلكه سرودههاى سرايندگان معاصر شرق را نيز در برمى گيرد؛ شاعرانى چون ناظم حكمت و احمد حامد تنپينار ترك و نزار قبانى و آدونيس سورى و ايرج ميرزا و منوچهر آتشى و سياوش كسرايى ايرانى و محمود درويش فلسطينى و شبير حسنخان و فيض احمدفيض پاكستانى. انتشار گزيدهاى از ترجمههاى منظوم استاد شيمل در كنار متن اصلى آنها بهزبان فارسى در اين دفتر، هم تأكيدى است بر توانايى وى در ترجمه سبكهاى گوناگون و هم نشاندهنده اشراف اين بانوى فرزانه بهمضامين عرفانى و پيچ و تابهاى شعر فارسى. ترجمه آلمانى اين شعرها را از لابلاى چند ده كتابِ پرفسور شيمل انتخاب كرده و متن فارسى آنها را از چاپهاى معتبر استخراج نمودهام و كوشيدهام تا در اين گزينه، گستره و گوناگونى و ژرفاى ترجمههاى استاد را بنمايانم. اين مجموعه با ترجمه شعرى ناب از شهيد بلخى آغاز مىشود و با سرودهاى گيرا از منوچهر آتشى انجام مىيابد.
ابر همى گريد چون عاشقان باغ همى خندد معشوقوار رعد همى نالد مانند من چونكه بنالم بهسحرگاه زار «شهيد بلخى» Die Wolke weint so wie die Liebenden, Der Garten lacht, wie der Geliebte lacht. Der Donner klaget so, wie ich es tue, Wenn ich am Morgen jammernd laut erwacht! گُل نعمتىست هديه فرستاده از بهشت مردم كريمتر شود اندر نعيم گل اى گلفروش، گل چه فروشى براى سيم وز گل عزيزتر چهستانى بهسيمِ گل «كسائى مروزى» Die Rose ist ein Huldgeschenk vom Himmel Die Rose kann den Menschen Glueck verleih`n! Verkaufst du Rosenhaendler, sie fuer Silber- was kaufst du fuer das Geld denn Bess`res ein? نيلوفر كبود نگه كن ميان آب چون تيغ آبداده و ياقوت آبدار همرنگ آسمان و بهكردار آسمان زرديش در ميانه چو ماهِ ده و چهار چون راهبى كه دوزخ او سال و ماه زرد وز مِطرَفِ كبود ردا كرده و ازار «كسائى مروزى» Den blauen Lotos sieh im Wasser ruh`n, Ein Damaszenerschwert mit fluess`gem Stein: An Art und Farbe ganz dem Himmel gleich Denn in ihm liegt ein Mond mit vollem Schein; Auch gleich dem Moenche, goldblass das Gesicht, Der sich in blaue Kleider huellte ein. با كاروان حله برفتم ز سيستان با حله تنيده ز دل بافته ز جان با حله بريشم تركيب او سخن با حله نگارگر نقش او زبان هر تار او بهرنج برآورده از ضمير هر پود او بهجهد جدا كرده از روان اين حله نيست بافته از جنس حلهها اين را تو از قياس دگر حلهها مدان «فرخى سيستانى» Mit einer Karawane zog ich von Sistan weit: Ich trug, aus Herz gesponnen, aus Geist gewebt ein Kleid; Ein Kleid von feiner Seide, gewirket aus dem Wort; Ein Kleid gemustert zierlich, dem Sprache Muster leiht. Ein jeder Zettelfaden vom Geist gezwirnt mit Schmerz; Ein jeder Einschlagfaden vom Herz getrennt im Leid. Nicht ist das Kleid gewoben wie andere seiner Art; Erkenn` es nicht, vergleichend mit anderem seiner Zeit! چه بود آن نطق عيسى وقت ميلاد چه بود آن صوم مريم گاه اصغا چگونه ساخت از گِلْ مرغْ عيسى چگونه كرد شخص عازر احيا چه معنى گفت عيسى بر سر دار كه آهنگ پدر دارم بهبالا «خاقانى شيروانى» Was war jenes Sprechen Jesu zur Zeit seiner Geburt? Was war jenes Fasten Marias beim Lauschen? Wie verfertigte Jesus aus Ton einen Vogel? Wie belebte er die Person des Lazarus? Wovon sprach Jesus am Galgen? "Ich will zum Vater gehen in die Hoehe!" خداوندا شبم را روز گردان چو روزم در جهان پيروز گردان شبى دارم سياه از صبح نوميد در اين شب روسپيدم كن چو خورشيد غمى دارم هلاك شيرمردان برين غم چون نشاطم چير گردان ندارم طاقت اين كوره تنگ خلاصى ده مرا چون لعل از اين سنگ تويى يارىرس فرياد هر كس بهفرياد من فريادخوان رس بهآبديده طفلان محروم بهسوز سينه پيران مظلوم بهبالين غريبان بر سر راه بهتسليم اسيران در بن چاه بهداور داور فرياد خواهان بهيارب يارب صاحب گناهان بهپاكآيينى دين پرورانت بهصاحب سرى پيغمبرانت بهمحتاجان در بر خلق بسته بهمجروحان خون بر خون نشسته بهدورافتادگان از خان و مانها بهواپسماندگان از كاروانها بهوردى كز نوآموزى برآيد به سوزى كز سر سوزى برآيد بهنورى كز خلايق در حجابست بهانعامى كه بيرون از حسابست بهمقبولان خلوت برگزيده بهمعصومان آلايش نديده بههر طاعت كه نزديكت صوابست به هر دعوت كه پيشت مستجابست بهآن آه پسين كز عرش پيشست بهآن نام مهين كز شرح بيشست كه رحمى بر دل پرخونم آور وز اين غرقاب غم بيرونم آور. «نظامى گنجهاى» O Herr, lass meine Nacht zum Tage werden und lass mich strahlend gleich dem Tage werden! Der Morgen hoffnungslos, und schwarz die Nacht: O gib, dass mein Gesicht wie Sonnen lacht! Mein Gram ist so, dass Helden ihm erliegen: Lass mich, wie Freude, diesen Gram besiegen. Nicht laenger trag` den Druck ich, das bedraengen: Loes` mich wie den Rubin aus Felsenengen! Du bist der Freund, zu dem sie alle klagen- O bring Erloesung mir in meinem Klagen! Ich kann nicht mehr in diesem Gram bestehen- Hilf, Helfer aller, die um Hilfe flehen! Bei aller unterdrueckten Kinder Traenen, Bei aller tiefgebeugten Greise Sehnen, Beim Strassenrand, wo arme Wanderer schliefen, Beim Schweigen derer in des Kerkers Tiefen, Beim Ruf "Gerechtigkeit!" der Angeklagten, Bei Ruf "O Herr! O Gott!" der Schuldgeplagten, Beim reinen Saume der, die dich anbeten, Die kennen das Geheimnis der Propheten, Bei dem Beduerft`gen, dem das Tor verschlossen, Bei den Verwundeten, blutuebergossen, Bei jedem, der von Haus und Hof getrennt, Den seine Karawane nicht mehr kennt, Bei Litanei`n im Mund von Schulbeginnern, Beim Seufzer aus verbrannter Herzen Innern, Beim Licht (- verhuellt ist noch der Welt sein Strahlen(, Bei Deiner Wohltat, jenseits aller Zahlen, Beim wahren Wort des Moenchs in seiner Zelle, Bei dem Erfolg aus alles Guten Quelle, Bei Eremiten, die Verdienst erworben, Bei jungen Kinder, die noch nicht verdorben, Bei jeder Staerke, die Dir lieb und wert ist, Bei jedem Beten, das bei Dir erhoert ist, Bei jedem Seufzer, nahe Deinem Thron, Bei jedem Namen, hخher als Dein Thron: Erbarm Dich ueber mein zerriss`nes Herz, Hilf mir aus diesem Wirbelsturm von Schmerz! سحرگاهى شدم سوى خرابات كه رندان را كنم دعوت بهطامات عصا اندر كف و سجاده بر دوش كه هستم زاهدى صاحب كرامات خراباتى مرا گفتا كه اى شيخ بگو تا خود چه كارست از مهمات بدو گفتم كه كارم توبه تُست اگر توبه كنى يابى مراعات مرا گفتا برو اى زاهد خشك كه تر گردى ز دُردىِ خرابات اگر يك قطره دُردى بر تو ريزم ز مسجد باز مانى وز مناجات برو مفروش زهد و خودنمايى كه نه زهدت خرند اينجا نه طامات «ديوان عطار» An einem Morgen ging ich in die Schenke, die Zecher mit Getue einzuladen, Stock in der Hand, Gebetstuch auf der Schulter: "Ich bin Asket und kann auch Wunder wirken!" Doch einer sagte zu mir dort: "Na, Scheich, nun bring mal vor, was hast du Wichtiges?" Ich sprach: Mir liegt die Reue dein am Herzen - bereust du recht, wirst du Belohnung finden!" Er sagte: "Trockener Asket verzieh dich - der Schenke Trester haben dich entehrt! Giesst du nur einen Tropfen Trester auf dich aus, gehst du nicht an, verkauf Askese nicht! Hier kauft man dir die Heuchelei nicht ab!" بعد از اين وادىّ حيرت آيدت كار دايم درد و حسرت آيدت هر نفس اينجا چو تيغى باشدت هر دمى اينجا دريغى باشدت آه باشد، درد باشد، سوز هم روز و شب باشد، نه شب نه روز هم
| ||||||||||