| . |
![]() |
|||||||||
|
||||||||||
|
جهان شعر، جهان آشتی است
Weltpoesie ist Weltversoehnung
گزيدهاى از ترجمههاى شاعرانه آنهمارى شيمل (Annemarie Schimmel)
به انتخاب خسرو ناقد
انتشار در کتاب: افسانه خوان عرفان. نگاهی به زندگی، آثار و افکار پرفسور آنهمارى شیمل. به کوشش حسین خندق آبادی. تهران: مؤسسهء توسعه دانش و پژوهش ایران، 1381.
عرفان اسلامى با شعر عجين و همزاد است. اين كه بخشى بزرگ از حكمت و فلسفه اسلامى نيز بهزبان شعر جارى شده است، در اينجا نيازى بهتأكيد ندارد؛ اخلاق كه جاى خود دارد. حال آنكس كه گام در اين گستره پهناور مىگذارد، خاصه آنكه قصد تحقيق و تفحص در وادى بىانتهاى عرفان اسلامى دارد، ناگزير شعرشناسى و شعرسنجى و شعرفهمى را شرط كار خود قرار مىدهد. پروفسور آنهمارى شيمل نه تنها سخنشناس و طالب و خواهان شعر، كه خود شعرگوى است و صاحب دفتر شعر. او كه تاكنون دو دفتر از سرودههايش را با عنوان «نواى نى» (1948) و «تكرار نقش آينه» (1998) بهچاپ رسانده است، از همان آغاز تحقيق در آثار عرفانى و احوال عارفان، بهاين مهم عنايت خاص داشته است. در دفتر خاطرات خود مىنويسد كه خانه پدرى او سرشار از شعر و شاعرى بود. در دوران دانشجويى، بهتوصيه استادش هانس هاينريش شدر، بهمطالعه گزيده ديوان غزليات شمس كه نيكلسون منتشر كرده بود، مىپردازد و براى نخستينبار ابياتى از يك غزل از ديوان كبير را بهآلمانى ترجمه مىكند:
Ich hoerte, die Augen gewendet du blicktest zu irdischen Seele. Was schaust du? denn du bist doch selber zur Seele der Seele gegangen! Du bist eine mutige Rose! Die Rose entflieht sonst dem Herbst: Doch du bist beim Nahen des Sturmes zum Herbst, in den Herbstwind gegangen So, wie vom Himmel der Regen die staubige Erde zu traenken, Herabrinnt von allen Seiten: so bist du ins Ew`ge gegangen. Sei still nun vom schmerzvollen Sprechen und Reden; doch schlafe nicht! Siehe, Du bist in den Schutz eines Freundes, der liebend dich huetet, gegangen! دو چشم گشته، شنيدم كه سوى جان نگرى چرا بهجان نگرى چون بهجان جان رفتى؟ گُل از خزان بگريزد، عجب چهشوخ گلى كه پيش باد خزانى خزان خزان رفتى ز آسمان تو چو باران بهبام عالم خاك بههر طرف بدويدى بهناودان رفتى خموش باش، مكش رنجِ گفت و گوىِ بخسب كه در پناه چنان يار مهربان رفتى يكسال بعد، در ميانه جنگ دوم جهانى، با اولين دستمزدِ حاصلِ از كار در تعطيلات تابستانى سال 1941 ميلادى، يك دوره مثنوى مولوى چاپ نيكلسون بهچنگ مىآورد و ترجمه فرانسوى اشعار منسوب بهحلاج كه لوئى ماسينيون گردآورده بود. بانو شيمل بهپيروى از استاد معنوى خود، فريدريش روكرت، دست بهترجمه شعرهاى شاعران شرق مىزند تا از اين طريق، نزديكى و پيوندى ميان فرهنگهاى گونهگون پديد آورد و بر اين سخن روكرت مهر تأييدى زند كه «جهان شعر، جهان آشتى است». پرفسور شيمل در كتاب خاطرات خود كه بهتازگى بهزبان آلمانى منتشر شده است، خاطرهاى را بازگو مىكند كه با آنكه يادآور دورانى تلخ در تاريخ روابط ميان شرق و غرب است، ولى چه نيك نشان مىدهند كه جهان شعر بهراستى جهان آشتى فرهنگها و دوستى ملتهاست. بانو شيمل مىنويسد: «يكى از با ارزشترين خاطرات من در دوران تدريس در دانشگاه هاروارد، تشكيل كلاسهايى بود در باره شخصيت و شعر مولانا كه در آن دانشجويى بهنام «جان» هم شركت داشت. جان بعد بهاستخدام وزارت امور خارجه در آمد و در شمار كسانى بود كه در سال 1980 ميلادى در ايران بهگروگان گرفته شدند. سالها بعد، در 1992، زمانى كه من آخرين كلاسهاى درس خود در هاروارد را بهپايان مىبردم و طبعاً آثار و افكار مولانا هم در آن سهم بسزايى داشت، اتفاقاً دانشجوى قديمى من، جان نيز حضور داشت. او از من اجازه خواست تا نكتهاى را بهسخنان من بيفزايد. جان براى دانشجويان تعريف كرد كه چگونه در دوران اسارت در ايران گهگاه شعرهاى مولانا و اقبال را بهزبان فارسى از بر مىخوانده است و نگهبانان او بهاين خاطر با وى بهگونهاى ديگر رفتار مىكردند. وقتى نگهبان ديدند كه او بهترين جنبههاى فرهنگ آنان را مىشناسد و بهآن عشق مىورزد، او را نه بهچشم دشمن كه بهديده دوست نگريستند. راستى پس از 25 سال تدريس در هاروارد، آيا مىتوان پايانى زيباتر از اين تصور كرد. شعر عرفانى ميانجى دو دنياىِ بهظاهر متخاصم؟» بارى، آنهمارى شيمل افزون بر چندين ترجمه منظوم از آثار شاعران پارسىگوى، چون گزيده غزليات ديوان كبير و مثنوى معنوى مولانا و منطقالطير و الهىنامه و مصيبتنامه و شمارى از غزليات ديوان عطار و نيز جاويدنامه و پيام شرق و زبور عجم اقبال، در جاىجاى آثار خود ترجمههايى روان و رسا از شاعران عرب و سرايندگان ترك و اردو و پشتو زبان بهدست داده است. اين ترجمهها تنها بهاشعار شاعران كلاسيك محدود نمىشود، بلكه سرودههاى سرايندگان معاصر شرق را نيز در برمى گيرد؛ شاعرانى چون ناظم حكمت و احمد حامد تنپينار ترك و نزار قبانى و آدونيس سورى و ايرج ميرزا و منوچهر آتشى و سياوش كسرايى ايرانى و محمود درويش فلسطينى و شبير حسنخان و فيض احمدفيض پاكستانى. انتشار گزيدهاى از ترجمههاى منظوم استاد شيمل در كنار متن اصلى آنها بهزبان فارسى در اين دفتر، هم تأكيدى است بر توانايى وى در ترجمه سبكهاى گوناگون و هم نشاندهنده اشراف اين بانوى فرزانه بهمضامين عرفانى و پيچ و تابهاى شعر فارسى. ترجمه آلمانى اين شعرها را از لابلاى چند ده كتابِ پرفسور شيمل انتخاب كرده و متن فارسى آنها را از چاپهاى معتبر استخراج نمودهام و كوشيدهام تا در اين گزينه، گستره و گوناگونى و ژرفاى ترجمههاى استاد را بنمايانم. اين مجموعه با ترجمه شعرى ناب از شهيد بلخى آغاز مىشود و با سرودهاى گيرا از منوچهر آتشى انجام مىيابد.
ابر همى گريد چون عاشقان باغ همى خندد معشوقوار رعد همى نالد مانند من چونكه بنالم بهسحرگاه زار «شهيد بلخى» Die Wolke weint so wie die Liebenden, Der Garten lacht, wie der Geliebte lacht. Der Donner klaget so, wie ich es tue, Wenn ich am Morgen jammernd laut erwacht! گُل نعمتىست هديه فرستاده از بهشت مردم كريمتر شود اندر نعيم گل اى گلفروش، گل چه فروشى براى سيم وز گل عزيزتر چهستانى بهسيمِ گل «كسائى مروزى» Die Rose ist ein Huldgeschenk vom Himmel Die Rose kann den Menschen Glueck verleih`n! Verkaufst du Rosenhaendler, sie fuer Silber- was kaufst du fuer das Geld denn Bess`res ein? نيلوفر كبود نگه كن ميان آب چون تيغ آبداده و ياقوت آبدار همرنگ آسمان و بهكردار آسمان زرديش در ميانه چو ماهِ ده و چهار چون راهبى كه دوزخ او سال و ماه زرد وز مِطرَفِ كبود ردا كرده و ازار «كسائى مروزى» Den blauen Lotos sieh im Wasser ruh`n, Ein Damaszenerschwert mit fluess`gem Stein: An Art und Farbe ganz dem Himmel gleich Denn in ihm liegt ein Mond mit vollem Schein; Auch gleich dem Moenche, goldblass das Gesicht, Der sich in blaue Kleider huellte ein. با كاروان حله برفتم ز سيستان با حله تنيده ز دل بافته ز جان با حله بريشم تركيب او سخن با حله نگارگر نقش او زبان هر تار او بهرنج برآورده از ضمير هر پود او بهجهد جدا كرده از روان اين حله نيست بافته از جنس حلهها اين را تو از قياس دگر حلهها مدان «فرخى سيستانى» Mit einer Karawane zog ich von Sistan weit: Ich trug, aus Herz gesponnen, aus Geist gewebt ein Kleid; Ein Kleid von feiner Seide, gewirket aus dem Wort; Ein Kleid gemustert zierlich, dem Sprache Muster leiht. Ein jeder Zettelfaden vom Geist gezwirnt mit Schmerz; Ein jeder Einschlagfaden vom Herz getrennt im Leid. Nicht ist das Kleid gewoben wie andere seiner Art; Erkenn` es nicht, vergleichend mit anderem seiner Zeit! چه بود آن نطق عيسى وقت ميلاد چه بود آن صوم مريم گاه اصغا چگونه ساخت از گِلْ مرغْ عيسى چگونه كرد شخص عازر احيا چه معنى گفت عيسى بر سر دار كه آهنگ پدر دارم بهبالا «خاقانى شيروانى» Was war jenes Sprechen Jesu zur Zeit seiner Geburt? Was war jenes Fasten Marias beim Lauschen? Wie verfertigte Jesus aus Ton einen Vogel? Wie belebte er die Person des Lazarus? Wovon sprach Jesus am Galgen? "Ich will zum Vater gehen in die Hoehe!" خداوندا شبم را روز گردان چو روزم در جهان پيروز گردان شبى دارم سياه از صبح نوميد در اين شب روسپيدم كن چو خورشيد غمى دارم هلاك شيرمردان برين غم چون نشاطم چير گردان ندارم طاقت اين كوره تنگ خلاصى ده مرا چون لعل از اين سنگ تويى يارىرس فرياد هر كس بهفرياد من فريادخوان رس بهآبديده طفلان محروم بهسوز سينه پيران مظلوم بهبالين غريبان بر سر راه بهتسليم اسيران در بن چاه بهداور داور فرياد خواهان بهيارب يارب صاحب گناهان بهپاكآيينى دين پرورانت بهصاحب سرى پيغمبرانت بهمحتاجان در بر خلق بسته بهمجروحان خون بر خون نشسته بهدورافتادگان از خان و مانها بهواپسماندگان از كاروانها بهوردى كز نوآموزى برآيد به سوزى كز سر سوزى برآيد بهنورى كز خلايق در حجابست بهانعامى كه بيرون از حسابست بهمقبولان خلوت برگزيده بهمعصومان آلايش نديده بههر طاعت كه نزديكت صوابست به هر دعوت كه پيشت مستجابست بهآن آه پسين كز عرش پيشست بهآن نام مهين كز شرح بيشست كه رحمى بر دل پرخونم آور وز اين غرقاب غم بيرونم آور. «نظامى گنجهاى» O Herr, lass meine Nacht zum Tage werden und lass mich strahlend gleich dem Tage werden! Der Morgen hoffnungslos, und schwarz die Nacht: O gib, dass mein Gesicht wie Sonnen lacht! Mein Gram ist so, dass Helden ihm erliegen: Lass mich, wie Freude, diesen Gram besiegen. Nicht laenger trag` den Druck ich, das bedraengen: Loes` mich wie den Rubin aus Felsenengen! Du bist der Freund, zu dem sie alle klagen- O bring Erloesung mir in meinem Klagen! Ich kann nicht mehr in diesem Gram bestehen- Hilf, Helfer aller, die um Hilfe flehen! Bei aller unterdrueckten Kinder Traenen, Bei aller tiefgebeugten Greise Sehnen, Beim Strassenrand, wo arme Wanderer schliefen, Beim Schweigen derer in des Kerkers Tiefen, Beim Ruf "Gerechtigkeit!" der Angeklagten, Bei Ruf "O Herr! O Gott!" der Schuldgeplagten, Beim reinen Saume der, die dich anbeten, Die kennen das Geheimnis der Propheten, Bei dem Beduerft`gen, dem das Tor verschlossen, Bei den Verwundeten, blutuebergossen, Bei jedem, der von Haus und Hof getrennt, Den seine Karawane nicht mehr kennt, Bei Litanei`n im Mund von Schulbeginnern, Beim Seufzer aus verbrannter Herzen Innern, Beim Licht (- verhuellt ist noch der Welt sein Strahlen(, Bei Deiner Wohltat, jenseits aller Zahlen, Beim wahren Wort des Moenchs in seiner Zelle, Bei dem Erfolg aus alles Guten Quelle, Bei Eremiten, die Verdienst erworben, Bei jungen Kinder, die noch nicht verdorben, Bei jeder Staerke, die Dir lieb und wert ist, Bei jedem Beten, das bei Dir erhoert ist, Bei jedem Seufzer, nahe Deinem Thron, Bei jedem Namen, hخher als Dein Thron: Erbarm Dich ueber mein zerriss`nes Herz, Hilf mir aus diesem Wirbelsturm von Schmerz! سحرگاهى شدم سوى خرابات كه رندان را كنم دعوت بهطامات عصا اندر كف و سجاده بر دوش كه هستم زاهدى صاحب كرامات خراباتى مرا گفتا كه اى شيخ بگو تا خود چه كارست از مهمات بدو گفتم كه كارم توبه تُست اگر توبه كنى يابى مراعات مرا گفتا برو اى زاهد خشك كه تر گردى ز دُردىِ خرابات اگر يك قطره دُردى بر تو ريزم ز مسجد باز مانى وز مناجات برو مفروش زهد و خودنمايى كه نه زهدت خرند اينجا نه طامات «ديوان عطار» An einem Morgen ging ich in die Schenke, die Zecher mit Getue einzuladen, Stock in der Hand, Gebetstuch auf der Schulter: "Ich bin Asket und kann auch Wunder wirken!" Doch einer sagte zu mir dort: "Na, Scheich, nun bring mal vor, was hast du Wichtiges?" Ich sprach: Mir liegt die Reue dein am Herzen - bereust du recht, wirst du Belohnung finden!" Er sagte: "Trockener Asket verzieh dich - der Schenke Trester haben dich entehrt! Giesst du nur einen Tropfen Trester auf dich aus, gehst du nicht an, verkauf Askese nicht! Hier kauft man dir die Heuchelei nicht ab!" بعد از اين وادىّ حيرت آيدت كار دايم درد و حسرت آيدت هر نفس اينجا چو تيغى باشدت هر دمى اينجا دريغى باشدت آه باشد، درد باشد، سوز هم روز و شب باشد، نه شب نه روز هم از بن هر موى اين كس نه بهتيغ مىچكد خون مىنگارد اى دريغ آتشى باشد فسرده مرد اين يا يخى بس سوخته از درد اين مرد حيران چون رسد اين جايگاه در تحير مانده و گم كرده راه هرچ زد توحيد بر جانش رقم جمله گم گردد ازو گم نيز هم گر بدو گويند مستى يا نهاى نيستى گويى كه هستى يا نهاى در ميانى يا برونى از ميان بركنارى يا نهانى يا عيان فانيى يا باقيى يا هر دوى يا نهاى هر دو توى يا نه توى گويد اصلا مىندانم چيز من وان ندانم هم ندانم نيز من عاشقم اما ندانم بر كيم نه مسلمانم نه كافر، پس چيم ليكن از عشقم ندارم آگهى هم دلى پر عشق دارم هم تهى «منطقالصير عطار» Dann kommst du noch in der Verwirrung Tal, wo staendig Schmerz und Sehnen du erlebst: Ein jeder Atemzug ist wie ein Schwert; ein jeder Hauch wird gleich zum Stoehnen dir; viel Seufzen gibt`s dort, Schmerz und Brennen auch, und Tag und Nacht sind weder Tag noch Nacht. Wer dahin kommt, ist gleich gefrornem Feuer; vom Schmerz ist in Verwirrung er verbrannt. Kommt der verwirrt dann an diesen Ort, wird er verwirrt noch, verliert den Weg, verliert sich selbst und stirbt auf diesem Pfade, weiss nichts von sich und von der Welt Bestehen! Wem Gotteseinheit auf der Seele liegt, verliert ja alles und verliert sich selbst. Sagt man zu ihm: "Nun, bist du oder nicht? Bist du erhob`nen Hauptes oder niedrig? Bist du inmitten, oder ausserhalb? Bist du am Rand? Versteckt du, oder sichtbar? Bist du vergaenglich, bleibend, oder beides? Bist beides du? Bist nicht du? Bist du einst?" Dann sagt er: "Wirklich, nein, ich weiss ja nichts, ich weiss das nicht und weiق auch nichts von mir; ich liebe, doch ich weiss nicht, wen ich liebe; nicht Muslim, Heide nicht - was bin ich denn? Doch weiss ich auch von meiner Liebe nichts - mein Herz ist voll von Liebe und auch leer!" پيمبر گفت بس مفسد زنى بود كه در دين همچو گل تردامنى بود مگر مىرفت در صحرا بهراهى پديد آمد ميان راه چاهى سگى را ديد آنجا ايستاده زبان از تشنگى بيرون فتاده بهشفقت ترك كار خويشتن كرد ز موزه دلو، وز چادر رسن كرد كشيد آبى بهسگ داد و خدايش گرامى كرد در هر دو سرايش شب معراج ديدم همچو ماهش بهشت عدن گشته جايگاهش «الهى نامه عطار» So sagte der Prophet: "Es war ein Weib, verdorben, uebel gleichwie Dreck am Leib; doch eines Tages ging sie ueber Land, als sie am Wege einen Brunnen fand. An diesem Brunnen stand ein durst`ger Hund; die Zunge, ach, hing lang ihm aus dem Mund. Voll Mitleid blieb sie stehn, macht` ihren Schuh zum Eimer, dreht` zum Strick den Schleier zu, zog Wasser hoch, dass diesen Hund sie traenkte, worauf der Herrgott ihr Vergebung schenkte. Im Himmel sah ich gleich einen Mond, wo sie den Garten Eden nun bewohnt!" آن سگى مرده بهراه افتاده بود مرگ دندانش ز هم بگشاده بود بوى ناخوش زآن سگْ الحق مىدميد عيسى مريم چو پيش او رسيد همرهى را گفت اين سگ آنِ اوست وآن سپيدى بين كه كه در دندان اوست نه بدى نه زشتْبويى ديد او وآن همه زشتى نكويى ديد او «مصيبتنامه عطار» Ein toter Hund lag da am Wegesrand; der Tod liess seine Zaehne offen sehen. Von diesem Hund - welch scheusslicher Gestank! Als Jesus, Sohn Maria, nahe kam, sprach er zum Freunde: "Sein ist auch der Hund: Sieh, wie so weiss die Zaehne ihm im Mund!" Nichts Schlechtes sah, nicht den Gestank bemerkt` er; in all dem Schlechten sah er nur das Gute. در رهى مىرفت مجنونى عجب بود پاى و سر برهنه خشك لب شد ز سرما و گِل ره بيقرار سر بهبالا كرد و گفت اى كردگار يا دلم ده باز تا چند از بلا يا نه، بارى ژندهكفشى ده مرا «مصيبتنامه عطار» Ein Irrer ging, o Wunder, seines Weges, mit blossem Kopf und Fuss, mit trockner Lippe. Es quaelte Kaelte ihn und Wegesschlamm: so hob den Kopf er, rief: "O Schoepfer hoch, gib mir mein Herz zurueck - noch wie viel Plagen? Sonst schick mir ein Paar alte Schuh` zum Tragen!" اى نوبهار خندان، از لامكان رسيدى چيزى بهيار مانى، از يار ما چه ديدى؟ خندان و تازه رويى، سر سبز و مشك بويى همرنگ يار مايى، يا رنگ از او خريدى؟ «ديوان كبير مولانا» Lachender Fruehling - gekommen bist du vom Nicht-Ort hierher! aehnelst ein wenig dem Freunde- sahst du vom Freunde noch mehr? Laechelnd und frischen Gesichts, moschusduftend und gruen- Kauftest die Farbe vom Freund du, oder bist du wie er? اى قوم بهحج رفته، كجاييد؟ كجاييد؟ معشوق همينجاست، بياييد، بياييد معشوق تو همسايه و ديوار بهديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟ گر صورت بى صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد «ديوان كبير مولانا» Auf Pilgerfahrt Gegang`ne - Wo seid ihr? Wo seid ihr? Hier, hier ist der Geliebte! O kommet! O kommet! Der Freund lebt Wand an Wand dir als Nachbar, als Nachbar - Verwirrt ihr, in Wuesten was sucht ihr, was sucht ihr? Seht ihr die formenlose Gestalt des Geliebten, Der Herr, das Haus, die Kaaba - Ihr seid es! Ihr seid es! از جَمادى مُردم و، نامى شدم وز نَما مُردم بهحيوان بر زدم مُردم از حيوانى و، آدم شدم پس چه ترسم؟ كى ز مُردن كم شدم؟ حمله ديگر بميرم از بشر تا برآرم از ملايك پَرّ و سر بار ديگر از مَلَك قربان شوم آنچه اندر وهم نايد، آن شوم «مثنوى معنوى» Siehe, ich starb als Stein und ging als Pflanze auf, Starb als Pflanze und nahm drauf als Tier den Lauf. Starb als Tier und ward ein Mensch. Was fuercht` ich dann, Da durch Sterben ich nie minder werden kann! Wieder, wenn ich werd` als Mensch gestorben sein, Wird ein Engelsfittich mir erworben sein, Und als Engel muss ich sein geopfert auch, Werden, was ich nicht begreif`: ein Gotteshauch! آن يكى آمد دَرِ يارى بزد گفت يارش: كيستى اى مُعْتَمَد؟ گفت من؛ گفتش: برو، هنگام نيست بر چنين خوانى مَقامِ خام نيست خام را جر آتشِ هَجْر و فِراق كى پَزَد؟ كى وا رهاند از نفاق؟ رفت آن مسكين و، سالى در سفر در فراقِ دوست سوزيد از شرر پخته شد آن سوخته، پس بازگشت باز گِردِ خانه اَنباز گشت حلقه زد بر در بهصد ترس و ادب تا بنجْهد بىادب لفظى ز لب بانگ زد يارش كه: بر در كيست آن؟ گفت: بر در هم توى اى دلستان گفت: اكنون چون منى، اى من درآ نيست گنجايى دو من را در سرا «مثنوى معنوى» Es klopfte einer an des Freundes Tor. "Wer bist du, sprach der Freund, der steht davor?" Er sagte: "Ich! "Sprach der: "So heb dich fort - An diesem Tisch ist nicht der Rohen Ort!" Den Rohen kocht das Feuer "Trennungsleid" - Das ist`s was ihn von Heuchelei befreit! Der Arme ging auf Reisen fuer ein Jahr, In Trennungsfunken brennt` er ganz und gar. Reif kam dann der Verbrannte von der Reise, Dass wieder er des Freundes Haus umkreise. Er klopft` ans Tor mit hunderterlei Acht, Dass ihm entschluepf` kein Woertlein unbedacht. Es rief der Freund: "Wer steht dort vor dem Tor?" Er sagte: "Du, Geliebter, stehst davor!" "Nun, da du ich bist, komm, o Ich, herein - Zwei Ich schliesst dieses enge Haus nicht ein!" ساحل افتاده گفت گر چه بسى زيستم هيچ نه معلوم شد آه كه من چيستم موج ز خود رفتهئى، تيز خراميد و گفت هستم اگر مىروم، گر نروم نيستم «پيام مشرق اقبال» Die hingestreckte Kueste sprach: Lange lebt` ich schon, Doch konnt` ich nicht erfahren: was bin ich und was nicht". Die ganz verzueckte Woge kam schnell herbei und sprach: "Ich bin, so lang` ich wandre, nicht wandernd, bin ich nicht!" ما از خداى گم شدهايم او بجستجوست چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست گاهى بهبرگ لاله نويسد پيام خويش گاهى درون سينه مرغان بههاى و هوست در نرگس آرميد كه ببيند جمال ما چندان كرشمه دان كه نگاهش بهگفتگوست آهى سحرگهى كه زند در فراق ما بيرون و اندرون، زبر و زير و چارسوست هنگامه بست از پى ديدار خاكئى نظاره را بهانه تماشاى رنگ و بوست پنهان بهذره ذره و ناآشنا هنوز پيدا چو ماهتاب و بهآغوش كاخ و كوست در خاكدان ما گهر زندگى گم است اين گوهرى كه گم شده مائيم يا كه اوست؟ «زبور عجم اقبال» Wir verliefen uns - Gott sucht uns, die wir irr von Ihm gegangen, Gleich wie wir ist Er voll Sehnsucht und in Seinem Wunsch gefangen. Manchmal schreibt Er Seine Botschaft uns auf Tulpenblaettern auf, Manchmal hoerten wir Sein Rufen, wenn die Gartenvogel sangen. Er ruht im Narzissen-Auge, unsre Schoenheit zu betrachten. So entzueckend, daق dem Sprechen gleich schon dieses Blicks Umfangen. Jenes Morgendliche Seufzen, das Er haucht, von uns getrennt, Innen, aussen, oben, unten - alle Welt kann es umfangen! Unrast schuf Er und Erregung, um den Erdenmensch zu sehen - Schuf den Blick, denn Duft und Farben zu erschaun, war Sein Verlangen. Im Atom ist Er verborgen, uns ist Er noch nicht vertraut, In Palast und Gasse weilt Er, klar wie Mondlicht ist Sein Prangen. Ach, im Staube ging verloren das Juwel des Lebens uns: Ist es Er, sind wir es selbst, dies Juwel, um das wir bangen? مرد آزادى كه داند خوب و زشت مىنگنجد روح او اندر بهشت جنّت ملا، مىو حور و غلام جنّت آزادگان سير دوام جنّت ملا خور و خواب و سرود جنت عاشق تماشاى وجود حشر ملا شق قبر و بانگ صور عشق شورانگيز خود صبح نشور «جاويدنامه اقبال» Der freie Geist, der Gut und Boese kennt, Passt nicht zu dem, was "Paradies" man nennt! Des Froemmlers Paradies hat Wein und Huris, Des Freien Paradies ist ew`ges Wandern! Des Froemmlers Paradies ist Schlafen, Essen; Des Liebenden: die wahre Schau des Wesens. Des Froemmlers Auferstehen: Posaunendroehnen - Uns ist die starke Liebe Juengster Tag!... درد من از مسيح سنگينتر است
بار من از مسيح سنگينتر است
او با صليب چوبى، تنها يكبار -با ميخهاى آهنينش در دست تن را كشيد سوى بلنداى افترا او با صليب چوبى و دشنام دشمنان با كوه سرنوشت گلاويز بود و من من خود صليب خويشتنم، من خود صليب گوشتيم را، يك عمر - سنگينتر و مهيبتر از خشم هاويه در كوچههاى تهمت با خويش مىكشم
او را دشنام دشمنان مىآزرد اما مرا تنفر ياران و لعنت مدام روح خويش او فرزند روح قدسى بود ومن فرزند بازيارِ غريبى - از بيخههاى تشنه دشتستان
او تنها يكبار مُرد، يعنى پرواز كرد و من روزى هزار مرتبه مىميرم
درد من از مسيح سنگينتر است. «منوچهر آتشى» Meine Last ist schwerer als die des Messias
Er, mit dem hoelzeren Kreuz-einmal nur zog er- eiserne Naegel in seiner Hand,- den Leib zur Hoehe des Verrats. Er, mit dem hoelzernen Kreuz und der Beschimpfung der Feinde war mit dem Berg des Schicksals im wuergenden Griff- und ich, ich bin mein eigenes Kreuz, Ich schleppe mein fleischernes Kreuz ein Leben lang -schwerer und graesslicher als das Toben der Hoelle -schleppe es in den Gassen der Verleumdung mit mir herum
Ihn kraenkte das Fluchen der Feinde, aber mich der Abscheu des Freundes
und der staendige Tadel der eigenen Seele Er war der Sohn des Heiligen Geistes, und ich das Kind eines armen Bauern aus den durstigen Wurzeln Wuestenlands; er starb allein, nur einmal, dass heisst, er entflog- und ich sterbe taeglich Tausende Tode
منبع : www.naghed.net |
||||||||||
اCopyright © 2005
Erfaneshams. All rights reserved.
info@erfaneshams.com