كلامِ شِبْليّ بغداديّ پيرامون توحيد
و در
علوّ مقام توحيد و عظمت فناي در آن ، كه آنرا مرتبة اخيره
در شرح عبارت خواجه يافتيم ، شيخ عارف
شِبْليّ بغداديّ
رحمة
الله عليه فرموده است:
مَنْ
أجابَ عَنِ التَّوْحيدِ بِعِبارَةٍ فَهُوَ مُلْحِدٌ ، وَ مَنْ
أشارَ إلَيْهِ بِإشارَةٍ فَهُوَ زِنْديقٌ ، وَ مَنْ أوْمَي
إلَيْهِ فَهُوَ عابِدُ وَثَنٍ ، وَ مَنْ نَطَقَ فيهِ فَهُوَ غافِلٌ
، وَ مَنْ سَكَتَ عَنْهُ فَهُوَ جاهِلٌ ، وَ مَنْ وَهَمَ أنَّهُ
(إلَيْهِ) واصِلٌ فَلَيْسَ لَهُ حاصِلٌ ، وَ مَنْ ظَنَّ أنَّهُ
(مِنْهُ) قَريبٌ فَهُوَ (عَنْهُ) بَعيدٌ ، وَ مَنْ (بِهِ) تَواجَدَ
فَهُوَ (لَهُ) فاقِدٌ .
وَ كُلُّ
ما مَيَّزْتُموهُ بِأوْهامِكُمْ وَ أدْرَكْتُموهُ بِعُقولِكُمْ في
أتَمِّ مَعانيكُمْ ، فَهُوَ مَصْروفٌ مَرْدودٌ إلَيْكُمْ ؛
مُحْدَثٌ مَصْنوعٌ مِثْلُكُمْ !
«كسيكه دربارة توحيد ، با عبارتي جواب از آن دهد مُلحِد است
، و كسيكه با اشارتي بسوي آن اشاره نمايد زنديق است ، و
كسيكه به سويش ايماء كند پرستندة بت است ، و كسيكه در آن
لب بگشايد و سخن گويد غافل است ، و كسيكه از آن سكوت كند
جاهل است ، و كسيكه پندارد به سويش واصل گشته است براي او
حاصلي نميباشد ، و كسيكه گمان نمايد او به آن نزديك است از
آن دور است ، و كسيكه بنظر خود آنرا وجدان كند فقدان آنرا
كرده است .
و
تمام چيزهائي را كه شما با افكار و انديشههاي خودتان تشخيص
ميدهيد و با عقلهايتان در تمامترين و كاملترين معاني كه در
نظرتان وجود دارد ادراك مينمائيد ، آن چيز بازگشته و ردّ شدة
به سوي خود شما ميباشد ؛ آن چيز حادث و مصنوعي است همانند
خود شما!»
كلامِ خواجه عبدالله أنصاري
پيرامون توحيد
و
همچنين شيخ عارف خواجه عبدالله أنصاريّ قدَّس اللهُ روحَه
در شعر خود ميگويد:
ما
وَحَّدَ الْواحِدَ مِنْ واحِدِ إذْ كُلُّ مَنْ وَحَّدَهُ
جاحِدُ (1)
تَوْحيدُ
مَنْ يَنْطِقُ عَنْ نَعْتِهِ عاريَةٌ أبْطَلَها الْواحِدُ (2)
تَوْحيدُهُ إيّاهُ تَوْحيدُهُ وَ نَعْتُ مَنْ يَنْعَتُهُ
لاحِدُ
(3)
1 ـ
احدي از آدميان حقّ توحيد ذات واحد را ادا نكرده است ،
زيرا تمام كساني كه وصف توحيد وي را ميكنند خودشان اهل
جحود و انكار هستند .
2 ـ
وصف توحيد وي براي آن كس كه از صفت او سخن ميگويد ،
عاريتي است كه خداوند آنرا نميپذيرد و ابطال مينمايد .
3 ـ
وصف توحيد خداوند همان وصف توحيدي است كه خودش براي خود
ميكند ، و توصيف دگري كه وي را توصيف ميكند همچون تيري
است كه از نشانه عدول كرده است . و شيخ عارف فقيه صوفي
كامل بالمعنَي الحقيقيّ فخر الاءسلام و سند الشّيعة و ذُخْر
المِلّة عالم بالله و بأمْر اللَه:
سَيّد حَيْدر آملي
كيفيّت احوال و سلوك مرحوم سيّد حيدر آملي (قدّه)
ميگويد:
پرسش كُمَيل از أميرالمؤمنين
عليه السّلام: مَا الْحَقِيقَة ؟!
و
امّا آن اقوال مولانا أميرالمؤمنين عليه السّلام كه در «نهج
البلاغة» موجود نميباشد و مشهور است ، پس گفتار اوست كه در
مقدّمة ما ذكر شده است كه بدان
كُمَيل بن زياد نَخَعيّ
رَضيَ
اللهُ عنه را مخاطب قرار داده است:
كميل
چون در اوّل پرسشش از حضرت پرسيد:
مَا
الْحَقِيقَةُ ؟!
قَالَ:
مَا لَكَ وَ الْحَقِيقَةَ ؟!
قَالَ:
أَوَ لَسْتُ صَاحِبَ سِرِّكَ ؟!
قَالَ:
بَلَي ! وَلَكِنْ يَرْشَحُ عَلَيْكَ مَا يَطْفَحُ مِنِّي !
قَالَ:
أَوَ مِثْلُكَ يُخَيِّبُ سَآئِلاً ؟!
قَالَ: الْحَقِيقَةُ كَشْفُ
سُبُحَاتِ
الْجَلاَلِ مِنْ غَيْرِ إشَارَةٍ .
قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا !
قَالَ:
مَحْوُ الْمَوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ .
قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا !
قَالَ:
هَتْكُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِّرِّ .
قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا !
قَالَ:
جَذْبُ الاْحَدِيَّةِ بِصِفَةِ التَّوْحِيدِ .
قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا !
قَالَ: نُورٌ يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ
الاْزَلِ ، فَتَلُوحُ عَلَي هَيَاكِلِ
التَّوحِيد ءَاثَارُهُ.
قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا !
قَالَ: أَطْفِ السِّرَاجَ فَقَدْ
طَلَعَ الصُّبْحُ!
«كميل پرسيد: آن حقيقت ثابتة قديمه كدامست ؟!
حضرت
فرمود: تو را با آن حقيقت چكار ؟!
عرض
كرد: آيا من صاحب اسرار تو نميباشم ؟!
فرمود: آري ! وليكن بر تو ميتراود و ترشّح مينمايد آنچه از
فوران وجود من لبريز ميگردد !
عرض
كرد: آيا امكان دارد مثل توئي پرسندهاي را نااميد و بيبهره
گذارد؟!
فرمود: آن حقيقت عبارت است از انكشاف و بروز انوار و
تقديسات دلائل عظمت جلال خداوند بدون هيچگونه اشارتي .
عرض
كرد: در اين باره ، توضيح و بياني را براي من بيفزا !
فرمود: نيست و تاريك شدن هر موهوم ، با بوجود آمدن و روشن
شدن آن معلوم .
عرض
كرد: در اين باره ، توضيح و بياني را براي من بيفزا !
فرمود: پاره شدن پردة مجاز و اعتبار ، به علّت طغيان و
غلبة اسرار حقيقيّة ازليّه .
عرض
كرد: در اين باره ، توضيح و بياني را براي من بيفزا !
فرمود: جذب نمودن مقام احديّتش با صفت يكي كردن و وحدت
بخشيدن جميع كائنات و ماسوي را به سوي خودش .
عرض
كرد: در اين باره ، توضيح و بياني را براي من بيفزا !
فرمود:نوري است كه از سپيده دم ازل و تجرّد ، اشراق
ميكند؛ و آثارش كه توحيد و يكي كردن است بر تمامي مظاهر
وجود و شؤونات وحدت ظاهر ميگردد .
عرض
كرد: در اين باره ، توضيح و بياني را براي من بيفزا !
فرمود: چراغ انديشه و فكر را خاموش كن كه تحقيقاً صبح
حقيقت و شهود و مشاهده طلوع نموده است.»
شرح و تفسير سيّد حَيْدر حديث «
مَا الْحَقِيقَةُ » كميل را
سيّد حَيدَر
در
شرح اين فقرات آورده است:
اين گفتار داراي معاني بسيار ميباشد كه شارحين آن طيّ
شروحشان ذكر كردهاند .
و
امّا شرح معني آن بطور اجمال اينستكه: حضرت اشاره مينمايد
به ظهور خداي تعالي به صورت مظاهر ، و به عدم مظاهر در عين
ثبوت آنها . زيرا گفتارش:
كَشْفُ سُبُحَاتِ الْجَلاَلِ مِنْ غَيْرِ إشَارَةٍ
،
اشاره ميباشد به رفع كثرت اسمائيّه پس از رفع كثرت
خلقيّه ، كه از آن دو تا به «مظاهر» تعبير ميگردد .
و نيز
اشاره ميباشد به اثبات آنها و تحقّق آنها بدون اشارهاي ،
خواه اشارة عقليّه باشد خواه حسّيّه . و اين رمز نيكوئي
است كه اشاره دارد به احاطه و اطلاق حقّ تعالي ؛ به سبب
آنكه محيط مطلق اصلاً قابل اشاره نميتواند بوده باشد . زيرا
كه آن اشاره امكان پذير نميباشد بلكه ممتنع و مستحيل است
.
و
تقييد «سُبُحات» به جلال دون جمال ، به علّت آنستكه جلال
مخصوص به اسماء و صفات است و جمال اختصاص به ذات دارد ؛ يا
اختصاص جلال به صفات قهريّه و جمال به صفات لُطفيّه ،
همانطور كه دانستي. و بر هر يك از دو تقدير ، سبحات جلال در
تقدّم انسب ميباشد از سبحات جمال ؛ زيراكشف سبحات جمال
ممكن نيست مگر بعد از كشف سبحات جلال . و اين سيري ميباشد
از كثرت به سوي وحدت ، و از خلق به سوي حقّ . و اين سير
نزد اكثر علماي طريق و عرفاي بالله بسيار پسنديده است .
و
گفتار امام:
مَحْوُ
الْمَوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ
،
ايضاً اشاره است به رفع مظاهر و مشاهده كردن ظاهر را در آنها
بطور حقيقت . زيرا هنگاميكه سالك محو بودن موهومات را كه
عبارت هستند از «غير» و ناميده ميشوند «مخلوقات» ـ كه آنها
چيزي نيستند مگر نقش خالي موهومي كه به استيلاء قوّة واهمه
و استيلاء شيطان بر او ، در او استقرار يافته و رسوخ پيدا كرده
است ـ و از ميان برداشته شدن و ارتفاعشان را از وجود خويشتن
بطور كلّي ، بالعيان مشاهده نمايد ؛ معلوم وي كه حقّ تعالي
است از ميان شكوك و شبهات وهميّه هويدا و واضح ميشود ، و
بكلّي از حجاب رهائي پيدا كرده خلاص ميگردد . يعني آسمانِ
قلب و روحش ، از ابر و غَمام كثرات خَلقيّه پاك و صاف
ميشود همچنانكه آسمان از ابر و غمام پاك و صاف ميگردد . و از
ميان آن ابرهاي كثرت ، حقّ براي وي ظهور مينمايد . به
مثابة ظهور خورشيد پس از زائل شدن ابر از آسمان . و حقّ
تعالي را مشاهده ميكند مانند مشاهدة ماه در آسمان در شب
بَدر (چهاردهم) بجهت فرمودة رسول اكرم صلّي الله عليه
وآله وسلّم:
سَتَرَوْنَ رَبَّكُم كَمَا تَرَوْنَ الْقَمَرَ لَيْلَةَ
الْبَدْرِ !
«البتّه
شما به زودي پروردگارتان را خواهيد ديد همچنانكه ماه شب بدر
را ميبينيد!»
و
گفتار امام: هَتْكُ
السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِّرِّ ،
داراي
دو معني ميباشد:
اوّل: چون بر انسان اين سرّ غلبه يابد ، قدرت اخفاء آنرا
ندارد كه روحش را از آن باز دارد ؛ مثل حلاّج و غيره . بلكه
باكي از اظهار آن ندارد . و ممكن است اين اظهار بدون اختيار
او بوده باشد مانند كارهاي شخص مست در صورت ظاهر .
و
بدين امر حضرت اشاره فرمود كه گفت:
وَلَكِنْ يَرْشَحُ عَلَيْكَ مَا يَطْفَحُ مِنِّي .
«وليكن
براي تو ترشّح ميكند و ميتراود آنچه از من بالا آمده و لبريز
شده است.»
معني
دوّم: چون بر انسان اين سرّ غلبه پيدا كند ، به پردهها و
حجابهائي كه عبارتند از مظاهر ، التفات و توجّه نميكند ، و
مشاهده نمينمايد مگر ظاهر در آنها را .
و
بنابر اين معني ، مفاد كلام اين ميشود كه از وجه محبوب
پرده برداشته ميشود ، و بطور كلّي حجاب هَتك ميشود و پاره
ميگردد . يعني بالكلّيّه حجاب برداشته و مرتفع ميشود .
و
اين معني از معني اوّل مناسبتر ميباشد با نسبت به آنچه ما
اينك درصدد اثبات آن هستيم .
و
گفتار امام در دنبال اين فقره:
جَذْبُ
الاْحَدِيَّةِ بِصِفَةِ التَّوْحِيدِ
(جذب
كردن مقام احديّت ، انسان را با صفت يكي كردن موجودات)
شاهد بر اين معني است . زيرا حضرت ميفرمايد: پس از اين
مرحله مقام احديّت ذاتيّهاي كه قابل كثرت نيست ، او را
به سوي توحيد صرف و وحدت محضهاي كه عبارت است از حضرت
جمع و مقام فناء محبّ در محبوب كه بيانش خواهد آمد ، جذب
ميكند .
و
بدينجهت است كه حضرت چون از اينمقام برگذشت ، شروع كرد در
مرحلة كيفيّت ظهور و تفاصيل حقّ كه عبارت ميباشد از مقام
فَرق بعد از جمع ؛ و فرمود:
نُورٌ
يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الاْزَلِ، فَتَلُوحُ عَلَي هَيَاكِلِ
التَّوْحِيدِ ءَاثَارُهُ .
يعني
حقّ كه مسمّي ميباشد به حقيقت ، نوري است كه اشراق ميكند
يعني ظهور پيدا مينمايد از طرف صبح ازل كه عبارت است از
ذات مطلقه .
فَيَلُوحُ عَلَي هَيَاكِلِ التَّوْحِيدِ
يعني
ظهور ميكند بر تمام مظاهر وجود به آثارش و افعالش و كمالاتش
و خصوصيّاتش
معني
« لَوْ كُشِفَ الْغِطَآءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِينًا.
و اين إخبار است از ظهور ذات در مظاهر اسماء و صفات در ازل و
ابد ، و مشاهدة وحدت در صورتهاي كثرت ، و مشاهدة جمع در عين
تفصيل ، و وجود تفاصيل در عين جمع ؛ كه اينك ذكر آن گذشت .
و اين مرتبهاي است كه مقامي مافوق آن نيست و شهودي در
ماوراء آن موجود نميباشد ، و همانست كه حضرت تعبير نموده
است از آن به
لَوْ كُشِفَ الْغِطَآءُ مَا
ازْدَدْتُ يَقِينًا
.
«اگر
پرده برداشته شود ، بر يقين من چيزي افزوده نميگردد.» و غير
حضرت گفتهاند:
لَيْسَ وَرآءَ عُبّادانَ قَرْيَةٌ
.
«در
آن سوي عُبّادان قريهاي وجود ندارد.»
و از
همين جهت بود كه چون كميل طلب زيادتي بيان و شرح نمود
حضرت فرمود:
أَطْفِ السِّرَاجَ
فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ .
يعني
چراغ عقل و سؤال با زبان فكرت را در وقت طلوع صبحِ مكاشفه
و مشاهدة وجه حقّ در آن كشف ، خاموش كن !
چرا
كه كشف و شهود ، از عقل و ادراك آن بينياز است ؛ همچنانكه
صبح از چراغ و درخشيدن آن بينياز است . و عيان احتياج به
بيان ندارد ؛ وَ
لَيْسَ الْخَبَرُ كالْمُعايَنَةِ .
و
اگر تو بگوئي: اين كلام ، گفتاري است غريب عجيب متناقض .
ما معني آنرا نفهميديم و به سوي ادراك آن راهي را پيدا
ننموديم . بنابراين قدري واضحتر از اين سخن ، پرده از
رخسارهاش برگير ! و يا در صورت مثالي كه به ذهن ما نزديك
باشد شرح و بياني بياور بطوريكه ما آنرا بفهميم و از آن به
مقصود و مطلوبمان برسيم !
زيرا
ما از اين جهان غير از كثرات متباينة مختلفهاي كه در معرض
زوال و تغيّر ميباشد چيزي را مشاهده نميكنيم . و ما بدانها
علم و شناسائي نداريم مگر آنكه آنها غير از حقّ هستند و آنها
مخلوق و آفريده شده ميباشند . و تو ميگوئي آنها حقّ هستند و
در عالم وجود غير از حقّ تعالي چيزي وجود ندارد . و تمام
موجودات مظاهر او هستند . و در ميان حقّ و ميان مظاهرش ، در
واقع و حقيقت امر ، فرقي نيست !
و
اين مطلبي است بس مشكل ، و كلامي است بس دقيق كه ما
معني آنرا نميفهميم . و در ميان اين كثرات و ميان حقّ
تعالي فرقي نميگذاريم مگر بر وجهي كه ما گفتيم ؛ و بين
گفتار ما و گفتار شما بينونت و اختلاف شديدي وجود دارد .
من
در پاسخت ميگويم: اين مطلب امري است سهل ، و ادراكش در
غايت سهولت و آساني است ، و معنيش در نهايت وضوح است . و
مراراً و كراراً ذكرش به ميان آمده است وليكن تو در ظلمات
طبيعت و دركات بشريّت بلكه در أسفل السّافلين از درجات
تقليدي كه آن از عظيمترين حجابها ميباشد گرفتار شدهاي !
و در
حقيقت نسبت تو با اين گروه و طائفهاي كه اين معني را
ميفهمند ، مانند جنين مقيّد در زندان مَشيمه است نسبت به
طفل مميِّز ، يا مانند طفل مميّز نسبت به شخص عاقل ، يا
مانند شخص عاقل نسبت به مرد عالم ، يا مانند مرد عالم نسبت
به رجل عارف ، يا مانند رجل عارف نسبت به وليّ كامل ، يا
مانند وليّ نسبت به پيغمبر ! و ميان اين مراتب تفاوتي است
بسيار .
و
لهذا خداي تعالي فرمود:
إنَّ في ذَلِكَ لاَ ياتٍ لاِولي
الاْلْبابِ
.
تا
آنكه طمع ننمايند در آن ، قِشريّين و صاحبان پوستة بدون مغز
و لُبّ ؛ آنانكه اهل ظاهرند و اهل تفكّر و انديشهاند و بس . و
اين به جهت آن ميباشد كه اين دسته نسبت به انبياء و
اولياي كُمَّلين كه ايشان اُولوالالباب هستند ، همچون پوست
و قشرند نسبت به مغز و لبّ.
استدلال سيّد حيدر بر وحدت وجود از حديث كميل
به احسن وجه
و
معذلك ما الآن شروع ميكنيم در بيان و تفسير آن يكبار دگر
بلكه بارهاي عديده ، با نيكوترين وجه و لطيفترين امثله ؛ و
در ايصال اين معاني به ذهن تو كوشش مينمائيم ، و در آن
ايصال بر خداي تعالي اتّكال ميكنيم .
و
بنابر اين اساس ميگوئيم: بدانكه چون تو اين مسأله را به
تحقيق و برهان به اثبات رساندي كه وجود واحد است ، و آن
مطلق است و مقيّد نميباشد ، و آنكه موجودات مقيّده منسوب
بدان وجود مطلق هستند ؛ در اينصورت دانستي كه موجودات
مقيّده در حقيقت وجود ندارند . چرا كه وجودشان اضافيّة
نسبيّه است . زيرا عبارت ميباشند از اضافه و نسبت مطلق به
مقيّدي كه اين اضافه و نسبت تحقّقي در خارج ندارد .
و
همچنين دانستي كه وجود مطلق همان مقيّد است بعينه وليكن با
وجهي ديگر . و دانستي كه مقيّد همان مطلق است با قيد اضافه
. و دانستي كه در خارج موجودي وجود ندارد مگر وجود مطلق . به
سبب آنكه اگر تو اضافات و نِسَب را در جميع موجودات اسقاط
كني ، وجود را بر صرافت وحدت و مُحوضَتِ اطلاق خود خواهي
يافت ، و وجود مقيّد را موجود به وجود مطلق ، و معدوم بدون
آن خواهي يافت .
و
اينست معني كلامشان:
التَّوْحيدُ إسْقاطُ الاْءضافاتِ
.
و
مثال اين مطلب بعينه ـ يعني مثال آن وجود مطلق با وجود
مقيّد ، و موجوديّت مقيّد و معدوميّت آن ـ مثال خورشيد است با
سايههاي موجودة بواسطة آن هنگاميكه سايهها به وجود ميآيند
و هنگاميكه از ميان ميروند . زيرا سايهها موجوديّتي ندارند مگر
بواسطة خورشيد . بجهت آنكه اگر خورشيد نباشد براي سايه ابداً
وجودي در ميان نميباشد . با وجود آنكه اگر خود خورشيد ظاهر
گردد براي سايهها وجودي نيست . پس وجود سايهها به خورشيد
است وليكن غيبت و انعدامشان از خورشيد بواسطة جرم خورشيد و
اشعّة آن ميباشد . و اين بدانجهت است كه اگر خورشيد با
شكلش و شعاعش ظهور كند ، ظِلال و سايهها فاني ميشوند و از
اصل وجود و هستيشان متلاشي ميگردند . و چون خورشيد با ذات و
جرمش از ظلال غايب شود وليكن فقط از جهت اثر ظهوري براي
آنها داشته باشد ، آن ظلال بر اصل قرار وجودي خويش باقي
ميمانند ، و سايهاي ميشوند كه متعيّن به وجود ظلّيّة خود
ميباشند .
لهذا
در حقيقت ، وجود نيست مگر براي شمس و اثر شمس . براي ظلال
چيزي نيست مگر اسم و اعتبار . و ميدانيم ما كه اسم و اعتبار
دو امر عدمي هستند و موجوديّتي در خارج ندارند ، بنابراين
همگي وجود موجودات بالنّسبه به وجود حقّ اينطور ميباشند .
چون
حقّ اگر با وجود خود ظهور كند ، براي مخلوق وجودي باقي
نميماند . زيرا وجود خلق ـ كما تقدّم ـ چيزي نميباشد مگر
اضافي اعتباري . و اضافه و اعتبار در خارج موجود نيستند .
|