|
چقدر
خوب و عالي و دلنشين فرموده است عارف واصل ما:
آنِ
خداي دان همه مقبول و نا قبول مِنْ رَحْمَةٍ بَدا وَ
إلَي رَحْمَةٍ يَـُولْ
از
رحمت آمدند و به رحمت روند خلق اينست سرّ عشق كه حيران
كند عقول
خَلقان همه به فطرت توحيد زادهاند اين شرك عارضي بود
و عارضي يزول
گويد
خرد كه سرِّ حقيقت نهفته دار با عشقِ پردهدر چه كند عقل
بوالفضول
يك
نقطه دان حكايت ما كان و ما يكون اين نقطه گه صعود
نمايد گهي نزول
جز من كمر به عهد امانت نبست
كس گر خوانيَم ظلوم ، و گر خوانيم جهول
نكتة
سوّم:
اين
مطلب از سابق الايّام براي بندة حقير مشكل آمده بود كه چرا
برخي از فقيهان ما دربارة مُجَسِّمه و مُعَطِّله و مُنَزِّهه
و مُجَبِّره و مُفَوِّضه حكم به تكفير نميكنند و گفتار آنان
را با قبول اصل توحيد موجب كفر و نجاستشان نميشمرند؛ وليكن
راجع به قائلين به وحدت وجود فوراً چماق تكفير را بر سر
ميكوبند ، و در تسرُّع اين امر از هيچ دريغ ندارند ؟
به
چه علّت ايشان به انواع و اقسام نَجَس العَين از بول و
غائط و غيرهما ، يكي را به نام «وحدت وجودي» افزودهاند ؟
افزوده شدن اين شيء نَجَس العين به نجاسات از چه و از
كدام زمان شروع شد ؟
بالاخره پس از مطالعات و مشاهدات ، بعد اللَتَيا و اللَتي
مطلب به اين نكته منتهي گشت كه بواسطة دقّت و رقّت و
عظمت فهم و ادراك اين نوع از توحيد كه توحيد مُخلَصين و
مقرَّبين بارگاه حضرت حقّ جلّ شأنه ميباشد از طرفي ، و از
طرف ديگر بواسطة صعوبت و مشاقّي كه در اين راه و در سبيل
حصول اين مرام براي سالك سبيل إلي الله پيش ميآيد و
طبعاً با مزاج مُتَتَرِّفين سازش ندارد؛قشريّون و ظاهريّون
كه از جهتي سطح فكريشان ، و از جهتي سطح علميشان كوتاه و
ضعيف است ، براي زير بار نرفتن اين مسأله و عدم تقليد و
تبعيّت از مرد وارستة راه پيموده ، خود را راحت كرده و با
نداي كفر و خروج از اسلام ، زيربناي اين بنيان را خراب و
تيشه بر بن اين ريشه زده و با اتّهام به نجاست كه اثر
زندقه و الحاد است آنان را زنديق و ملحد دانستهاند .
آري
! معروف است و تجربه هم تأييد ميكند كه تكفير و تفسيق چماق
بيخردان است .
و
اينان با اين تكفير ، تيشه بر اساس اسلام زدهاند . مگر نه
آنكه اسلام دين و آئين توحيد است ؟ توحيد عين وحدت است .
توحيد از باب تفعيل و متعدّي، و وحدت از باب ثلاثي مجرّد و
فعل لازم است .
توحيد
اسلام يعني يكي كردن جميع كَثَرات و منحصر گردانيدن اثر و
قوّه و علم و حيات و قدرت و وجود و ذات را در حضرت حقّ
سبحانه و تعالي . وحدت يعني يكي شدن و يگانه بودن اين
افعال و اسماء و صفات و ذات در آنحضرت متعال .
در
اينصورت «وحدت وجود» يعني نتيجه و ما حصلِ بدست آمدة از
توحيد ، و ثمرة اين شجرة مثمره . پس كجا توحيد با وحدت
ضدّيّت دارد . توحيد اسلام كمال ملايمت بلكه عينيّت با آن
را دارد . «وحدت وجود» شربت شيرين و خوشگوار «توحيد حقّ» در
مراحل كثرات است .
امّا
اين بيانصافان كه نميتوانستهاند و نتوانستهاند آنان را به
«توحيد در وجود» متّهم سازند ، زيرا اين كلام ملعبه و بازيچه
براي دشمنان و دوستان ميشد كه عجيب است ! چه عيب دارد
كسي كه به دين اسلام گرويده است به نتائج غائي آن كه
توحيد در ذات و در صفت است برسد و «توحيد در وجودي» گردد ؟
آمدهاند لفظ «توحيد» را با «وحدت» عوض كردهاند؛و عوامّ
النّاس كالانعام هم كه خبر از هيچ چيز ندارند ، گرز وحدت
وجودي را بر سر آنان ميكوبند . و ايشان به عنوان كافر مُلحد
زنديق خارج از دين ، صبغة نَجس العَين به آنان زدهاند تا
مردم از صدمتري دستشان به آنان نرسد .
مخالفت
با معتقدين به وحدت وجود ، عبارةٌ اُخراي مخالفت با اهل
توحيد است؛يعني با موحّدين .
مشركين
عرب و بالاخصّ قريش كه مخالفت با رسول اكرم صلّي الله
عليه وآله ميكردهاند ، بر اساس توحيد و يگانه دانستن و
يگانه شمردن مبدأ و معاد و جميع امور مابينهما بوده است .
آنان
ميگفتهاند: اين مرد زنديق و ملحد است ، سحر ميكند ، و به
توحيد فرا ميخواند؛و اين خروج از دين و آئين و سنّت ماست .
او مردي است پليد ! يا وي را بدين جرم و جريمه بايد بكشيم ،
و يا از شهر و ديارمان بيرون كنيم ، يا خانه را بر سرش آوار
آوريم ، يا در عزلت و انزوا تنها و تنها خودش و پيروانش را
محصور كنيم !
وَ
عَجِبُو´ا أَن جَآءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَ قَالَ
الْكَـ'فِرُونَ هَـ'ذَا سَـ'حِرٌ كَذَّابٌ .
أَ
جَعَلَ ا لاْ لِهَةَ إِلَـ'هًا وَ'حِدًا إِنَّ هَـ'ذَا لَشَيْءٌ
عُجَابٌ .
وَ
انطَلَقَ الْمَلاَ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلَي'´
ءَالِهَتِكُمْ إِنَّ هَـ'ذَا لَشَيْءٌ يُرَادُ .
مَا
سَمِعْنَا بِهَـ'ذَا فِي الْمِلَّةِ ا لاْ خِرَةِ إِنْ هَـ'ذَآ
إِلاَّ اخْتِلَـ'قٌ .
أَءُنزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِن بَيْنِنَا بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ
مِّن ذِكْرِي بَل لَّمَّا يَذُوقُوا عَذَابِ .
«و
كافران به شگفت درآمدند كه يك نفر رسول بيم دهنده از جنس
خودشان به سويشان بيايد . و كافران گفتند: اين مرد سحر كننده
و بسيار دروغگو ميباشد (دروغ ساز است) .
آيا او خدايان كثيره و متعدّدة
ما را يك خدا كرده است ؟ اين مسأله از چيزهائي است كه
زياده از حدّ موجب تعجّب ميباشد .
و
سران مستكبر قومشان بر اين تصميم و منهاج برآمدند كه: بايد
طريقه و راه و روش خودتان را ادامه دهيد و
بر پرستش خدايان بسيارتان ثابت قدم و استوار باشيد .
(يا با قيام پيغمبر كه شما را به توحيد فرا ميخواند و بر
خدايان بسيارتان خرده ميگيرد و اين از وقايع و پيش آمدهاي
زشت زمانه است ، بايد مقاومت نمائيد!) اين كاري است كه
مورد پسند و خواست و ارادة جميع ملّت ماست .
ما
حتّي در آخرين ملّتي كه آمده است (ملّت مسيح و مذهب
نصاري) نشنيدهايم كه مردم را به وحدت خداوند بخوانند .
بنابراين ، دعوت محمّد جز بافتگي و دروغ اندازي از نزد خودش
چيز ديگري نميتواند بوده باشد .
آيا
وحي و قرآن ، از ميان ما جميع مردمان فقط به سوي وي نازل
گشت ؟! بلكه اين مردم كافر از نزول قرآن كه ذكر من است در
ريب و شكّ و ترديد بسر ميبرند؛بلكه هنوز طعم عذاب مرا
نچشيدهاند . (تا بدانند كه نتائج قول به كثرت خدايان و
تعدّد وجود و موجود و آلهه چه بلاي خانمانسوزي بر سرشان
آورده است؟!)»
اين
آيات و امثال اينها كه در قرآن مجيد بسيار است ، همه دلالت
دارد كه اشكال مشركين و كافرين بر پيامبر و بر اسلام و قرآن
، مسألة توحيد بوده است و بس . آيا اشكال درس خواندهها و
عالماني كه به وحدت وجوديها ميتازند و آنانرا مورد اتّهام و
سرزنش و مؤاخذه قرار ميدهند ، به مثابه بلكه به عين اشكال
مشركان و كافران به موحّدان نميباشد ؟! آن بصورت اشكال بر
توحيد وجود و اين بصورت اشكال بر وحدت وجود .
آن با
رَمْي به زندقه و خروج از دين؛اين هم با رمي به زندقه و
خروج از دين . آن به عنوان انحراف مردم از آئين؛و اين هم
به عنوان از دست رفتن عقيدة عاميانة عامّة مردم .
البتّه
اسرار
پيوسته بايد حفظ شود ، و مطالب عالية راقية عرفانيّه را به
هركس نتوان گفت ، و تكلّم با مردم در حدّ عقول و استعدادشان
هميشه مطلوب بلكه مأمورٌ به و فرض است؛امّا گفتار ما با
خواصّ است نه با عوامّ ، با علماء است نه با جُهلاء ، با اهل
فهم و درايت و ادب و مطالعه است نه با مرد عامّي عاري از
همه گونة اين مسائل .
ما
ميگوئيم: اگر بنا بشود يك هزار و چهار صد سال از شريعت توحيد
محمّدي بگذرد و باز هم عقيدة ما فقط توحيد لساني باشد ، و از
اسرار و مراتب عالية توحيد فكري و عقلي و قلبي سر در نياوريم
، و به همان يقين اجمالي قانع باشيم ، و عملاً هم بر اهل
وحدت كه موحّدان حقيقي و مسلمانان واقعي هستند هَجْمه و
حَمله آوريم؛پس فرق ميان ما با مشركين قريش كه در جنگ
بَدر و اُحد و أحزاب و حُنَين بر روي پيامبر و أميرالمؤمنين
عليهما السّلام و بر روي جميع موحّدان يعني قائلان و
معتقدان به وحدت الهي شمشير كشيدهاند چيست ؟!
ما كه
به عنوان مرجع و وليّ فقيه رساله طبع ميكنيم ، يعني جان
و مال و ناموس و عِرْض مردم مسلمان را بدست ميگيريم و در
تحت پوشش اراده و قواي فكري خود مسلّط ميپنداريم ، نبايد
لاأقلّ در مسألة توحيد هم قدمي زنيم؛ و خداي ناكرده اين
فتاوي موجب هتك نفوس و اموال و نواميس و اعراض نگردد . ما
لازم نيست خود را پاسدار و نگهبان جا بزنيم؛لاأقلّ دشمنِ شمشير
بدست بر نفع خصم مشرك ، و بر ضرر اين فرد مسلم موحّد نبوده
باشيم! « ما را به
خير تو اميّد نيست؛شرّ مرسان
» !
نكتة
چهارم:
پس
از آنكه معلوم شد صحّت گفتار خالق و مخلوق ، و آمر و مأمور ،
راحم و مرحوم؛و وجه صحّت و علوّ اين تعابير بنا بر رأي
پيشگامان فلسفه و عرفان اسلامي امثال
محيي الدّين عربي
و
تلامذهاش همچون
قونَويّ
و
قَيصريّ
، و
مثل عالم فقيه نبيل و عارف بيبديل غائب از انظار و افكار
در مدّت هفت قرن:
سيّد حيدر آملي
، و
مثل فقيه و حكيم خبير و بصير و دانشمند فرزانة الهي:
ملاّ صدراي شيرازي
و
أمثالهم كه حقّاً و واقعاً حقّي عظيم بر اسلام و مسلمين و
مؤمنين و پيروان أميرالمؤمنين عليه أفضل الصّلوات و أكمل
تحيّات المصلّين دارند كه با كتب برهانيّه و شهوديّة خود به
اسلام خشك شده در اثر غلبة افكار حشويّه و ظاهريّون و
اخباريّون تهي مغز و سبك درايت ، جان نويني بخشيدند و درخت
توحيد را از نو آبياري كردند و خُطَب «نَهج البلاغة» را باز
به خاطرها آوردند؛اينك عرض ميكنيم:
عبارتي را كه مرحوم آية الله حكيم قدّس سرّه در پايان
تعليقه و فتواي خود مرقوم داشته بودند كه:
وَ مَا
تَوْفِيقِي´ إِلاَّ بِاللَهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ
أُنِيبُ
«و
نيست توفيق من مگر بواسطة خداوند . من بر او توكّل كردهام
، و بسوي او بازگشت مينمايم.»
داراي دو نكته و اشاره است: اوّل: همين معني آن كه
درخواست اين امور از خداوند است . دوّم: آنكه ميخواهند
بفهمانند: آيه دلالت بر دوئيّت آمر و مأمور و راحم و مرحوم
دارد؛زيرا براي خودش خوديّتي و توفيقي را در مقابل خدا ، و
توكّلي و انابهاي در برابر خدا بيان كرده است .
آري
، مطلب از اين قرار است ولي آيا خوديّتي و توفيقي و توكّلي
حقيقي را بيان ميكند يا اعتباري ؟!
اگر
حقيقي باشد ، درست نيست؛زيرا در برابر ذات و صفت حقّ براي
هيچ ذرّهاي از ذرّات استقلال نيست ، چه در وجود و چه در
صفت .
و اگر
اعتباري باشد ، اين منافات با كلام صوفيّه ندارد بلكه عين
مطلب آنها ميباشد . چنانچه خود حضرت
شُعَيب
علي
نبيِّنا وآله و عليه الصّلوة والسّلام كه بدين سخن لب
گشوده است مرادش همين بوده است:
قَالَ يَـ'قَوْمِ أَرَءَيْتُمْ إِن
كُنتُ عَلَي' بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ
رِزْقًا حَسَنًا وَ مَآ أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَي' مَآ
أَنْهَب'كُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الاْءصْلَـ'حَ مَا
اسْتَطَعْتُ وَ مَا تَوْفِيقِي´ إِلاَّ بِاللَهِ عَلَيْهِ
تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ .
«شعيب گفت: اي طائفه و خويشاوندان و اقوام من ! شما مرا
مطّلع سازيد از آنكه اگر من از جانب پروردگارم داراي حجّت و
برهاني بوده باشم ، و آن پروردگار به من از نزد خودش روزيِ
نيكو عطا ميكند (باز من پرستش و اطاعت او را نكنم؟!) ومن
اراده ندارم كه خودم كاري را انجام دهم كه شما را از آن
نهي مينمايم . من درخواستي و اراده و نيّتي ندارم مگر
اصلاح بقدري كه در خودم توان و قدرت مييابم . و توفيق من
نيست مگر بواسطة او؛بر او توكّل كردهام و به سوي او بازگشت
مينمايم!»
نه
هر كه چهره برافروخت دلبري داند نه هر كه آينه سازد
سـكندري دانــد
نه
هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كـلاه داري و آيـيـن
ســروري دانــد
تو
بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن كه دوست خود روش
بندهپروري دانــد
غلام
همّت آن رند عافيت سوزم كه در گداصـفتي كيمياگري دانـد
وفا و
عهد نكو باشد ار بياموزي و گرنه هر كه تو بيني ستمگري
دانــد
بباختم دل ديوانه و ندانستم كه آدمي بچهاي شيوة
پـري دانــد
هزار
نكتة باريكتر ز مو اينجاست نه هر كه سر بتراشد قلندري
دانــد
مدار
نقطة بينش ز خال تست مرا كه قدر گوهر يكدانه جوهري
دانــد
به
قدّ و چهره هر آن كس كه شاه خوبان شد جهان بگيرد اگر
دادگسـتـري دانــد
ز شعر دلكش حافظ كسي بود
آگاه كه لطف طبع و سخن گفتنِ دَري داند
_____________________________________________________________ |