عرفان نمادها،
فقاهت و توحید
آري!چيزي كه در آن رَيْب و شكّي وجود ندارد آنستكه در تمام
اين طوائف ، افرادي كه اهليّت آنرا ندارند از بيخبرگان و
بيخبران و اهل هوي و هوس وارد شده و با دَسّ و خدعه خود را
جا زدهاند؛تا به حدّي رسيده است كه از جهت كثرت نزديك
است غلبه پيدا كنند بر ارباب عرفان راستين . در اينصورت
سزاوار نميباشد همه را با يك چوب برانيم؛يا بطور تساوي آنان
را بگيريم و معتقد شويم ، و يا رها نموده و طرد نمائيم !
همانطور كه بعضي از مبالغه كنندگان و متوغِّلين در عشق و
غَرام و تحيّر و هَيام و ذوق و شوق بدان مقام عالي و مرتبة
راقي هم ، شعلة معرفت چنان در دلهايشان بالازده و وجودشان
آتش گرفته و فروزان گشته كه نتوانستهاند از ضبط عقول و
نگهداري زبانهايشان خودداري كنند . و از ايشان بروز و ظهور
كرده است شطحيّاتي كه ابداً لائق به مقام عبوديّت نيست .
مثل سخن بعضي از آنان: أنَا
الْحَقُّ
و
ما في جُبَّتي إلاّ
الْحَقُّ
.
و
اعظم از اينها در جرأت و غلط و پريشان گوئي سخن برخي ديگر
است:
سُبْحاني ما أعْظَمَ شَأْني
.
و
افرادي كه در عرفان الهي قدمي استوار دارند اينگونه سخنان
را حمل ميكنند بر اينكه از آنها در حالت مَحْو سرزده است نه
در حالت صَحْو ، و در مقام فناء بوده است نه در مقام
استقلال و ثبات . و اگر هرآينه در حال غير فناء و محو از
ايشان صادر گشته بود كفر ميبود .
علاوه بر اين ، آنچه از حَلاّج
نقل شده است آن ميباشد كه به كسانيكه بر كشتن او گرد
آمده بودند گفت:
اقْتُلوني ! فَإنَّ دَمي لَكُمْ مُباحٌ ! لاِنّي قَدْ
تَجاوَزْتُ الْحُدودَ؛وَ مَنْ تَجاوَزَ الْحُدودَ اُقيمَتْ
عَلَيْهِ الْحُدودُ .
«بكشيد
مرا ! به سبب آنكه خون من براي شما مباح است ! زيرا كه
من از قاعده و قانون به در رفتم؛و هر كس كه از قاعده و
قانون به در رود ، حدود الهيّه بر وي جاري ميشود!»
وليكن عارف شبستري
براي اينگونه شَطَحات عذري جسته است ، و آنها را بر بهترين
وجه حمل نموده است؛آنجا كه گفته است:
أنَا
الحَقّ كشفِ آن اسرار مطلق بجز حقّ كيست تا گويد: أنا
الحَقْ
روا
باشد أنَا الحَق از درختي چرا نبود روا از نيك بختي ؟
ميگويد: غير از حقّ كدام كس قدرت دارد كه بگويد:
أنا الحَقّ
؟! و
هنگاميكه صحيح و پسنديده باشد از درختي كه بگويد:
أنَا اللَهُ
، پس
چرا صحيح و پسنديده نيست از عارف و واصلي كه داراي حَظّي
جميل بوده و بهرهاي وافر داشته است ؟!
و
بطور مسلّم و تحقيق من ميگويم: كسيكه فكرش را جَوَلان دهد و
نظرش را عميق گرداند در بسياري از آيات قرآن عزيز و كلمات
پيغمبر اكرم و ائمّة معصومين سلام الله عليهم و دعاهايشان و
اورادي را كه ميخواندهاند ، تحقيقاً خواهد يافت كه در بسياري
از آنها اشاره بدين نظريّة عَبقريّة مهمّة نادرة دلنشين
وجود دارد .
و
گفتار رسول خدا صلّي الله عليه وآله در تواريخ شيوع دارد
كه فرمود:
أَصْدَقُ كَلِمَةٍ قَالَهَا شَاعِرٌ قَوْلُ لَبِيدٍ:
«أَلاَ
كُلُّ شَيْءٍ مَا خَلاَ اللَهَ بَاطِلُ.»
و
اين كلمه در ضمن و محتواي خود دربر دارد جميع آنچه را كه
عرفاء شامخ القدر و المقام فرمودهاند كه: اشياء خارجي عبارتند
از أعدام ، زيرا كه باطل چيزي نيست مگر عدم ، و حقّ چيزي
نيست مگر وجود . بنابراين اشياء همگي باطلند و أعداماند؛و
نيست حيّ و موجود مگر واجب الوجود .
و
جميع مطالب و مهمّاتي را كه آن گروه اهل كشف و عرفان و
حقيقت ميگويند و بدان معتقدند ، خداوند سبحانه بواسطة همين
يك كلمه بر زبان شاعر عربي كه اكثر مدّت عمرش را در
جاهليّت سپري نموده و در اواخر حياتش به شرف اسلام مشرّف
گشته و اسلام آورده است جاري كرده است .
و
پيامبر اكرم كه صادق امين است ، آن جوهرة ثمينه و گهر
عاليقدر را كه در كلام او جاري شده است گواهي و تصديق
فرموده است . و مثل آن گواهي و شهادت گفتار فرزندش صادق
أهل البيت سلام الله عليه ميباشد كه فرمود:
الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ
كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ .
بلكه
اگر إمعان نظر بنمائي در بسياري از مفردات قرآن مجيد ، آنها
را بطور واضح و آشكارا براي اثبات اين غرض وافي و كافي
خواهي يافت؛مثل قول خداي تعالي: كُلُّ
مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ
و
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلاَّ
وَجْهَهُ .
زيرا
كه ميدانيم: مشتقّ ، حقيقت است در مَن تَلبَّسَ بالمَبدَإ در
زمان حال، بنابراين معني آن اينطور ميشود: تمام چيزها الآن
فاني هستند و در اين زمان هالك و نابود و نيست هستند؛نه
آنكه بعداً در زمان مستقبل نيست و نابود و فاني خواهند گشت .
و من
هرچه سعي و توان دارم و ميخواهم با آن ، حقيقت را
بطور وضوح ارائه دهم خود را چنان مييابم كه از فاصلة ميان
خودم و خورشيد دورتر شدهام، مگر آنكه حقيقت أجْلَي و اوضح و
آشكارتر از خورشيد ميباشد . و كجا اين قلم كوتاه و اين عقل
نارسا جرأت دارد كه جرعهاي از آن درياي پر فوران بنوشد ؟
يا
مَنْ بَعُدَ في دُنُوِّهِ؛ وَ دَنَا في عُلُوِّهِ . رَبَّنا
عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إلَيْكَ أنَبْنا وَ إلَيْكَ الْمَصيرُ !
سُبْحانَكَ لا اُحْصي ثَنآءً عَلَيْكَ؛ أنْتَ كَما أثْنَيْتَ
عَلَي نَفْسِكَ وَ فَوْقَ ما يَقولُ الْقآئِلونَ. وَ إِنَّا
لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَ'جِعُونَ.
تعليقة آية الله حكيم بر فتواي مرحوم سيّد در «عروه»
مرحوم آية الله حاج سيّد محسن حكيم طباطبائي در تعليقة
خود بر اين فتواي مرحوم سيّد محمّد كاظم يزدي (قدّه) مرقوم
داشتهاند:
امّا قائلين به وحدت وجود را از صوفيّه ، جماعتي ذكر
نمودهاند كه از زمرة آنانست سبزواري در تعليقة خود بر
«أسفار»؛او چنين توضيح داده است:
قائلين به توحيد (چهار دسته هستند) يا معتقدند به «
كثرت وجود و كثرت موجود
»
جميعاً ، با تكلّم به كلمة توحيد بر زبانشان ، و اعتقاد بدان
اجمالاً . و بيشترين مردم در اين مقام هستند .
و يا
معتقدند به « وحدت
وجود و وحدت موجود
» هر
دوتا؛و اين مذهب بعضي از صوفيّه است .
و يا
معتقدند به « وحدت
وجود و كثرت موجود
» و
اين قول منسوب است به أذْواقُ المتألِّهين . و عكس اين
باطل ميباشد .
و يا
معتقدند به « وحدت
وجود و موجود در عين كثرت آن دو
» و
اينست مذهب مصنّف (ملاّ صدراي شيرازي) و عرفاء شامخين .
قسم
اوّل توحيد عوامّ است ، و قسم دوّم توحيد خواصّ ، و قسم سوّم
توحيد خاصّ الخاصّ ، و قسم چهارم توحيد أخصّ الخواصّ ـ اين بود
گفتار سبزواري در تعليقه.
در
اينجا مرحوم معلِّق: آية الله حكيم فرمودهاند: حُسن ظنّ به
معتقدين به توحيد خاصّ كه بعضي از صوفيّه باشند ، و حَمل بر
صحّت كه در شرع بدان امر شدهايم؛اين دو تا باعث ميشود كه
ما گفتار اين جماعت را برخلاف ظاهرش حمل نمائيم. و گرنه
چگونه صحيح است بنابر اين اقوال ، وجود خالق و مخلوق ، و
آمر و مأمور ، و راحِم و مرحوم ؟
وَ مَا تَوْفِيقِي´ إِلاَّ
بِاللَهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ
.
در
اينجا تذكّر چند نكته لازم است:
نكتة
اوّل:
كلام
سبزواري (قدّه) كه بهترين گفتار از اقوال اربعه را قول
«وحدت وجود و وحدت موجود در عين كثرت آن دو» شمرده است و
آنرا توحيد أخصّ الخواصّ نامگذاري نموده است؛در اينجا يك سؤال
پيش ميآيد . و آن اينستكه كثرتي را كه در اينجا ذكر ميكند
آيا اعتباري است يا حقيقي ؟
اگر
پاسخ دهند: اعتباري است ، اين همان قول دوّم يعني توحيد
بعضي از صوفيّه ميباشد كه آنرا توحيد خاصّ نام گذاردند .
تمام صوفيّهاي كه ايشان مدّ نظر دارند هَمّ و غمّشان اثبات
همين كثرت اعتباري است ، نه انكار اصل كثرت گرچه به نحو
اعتبار باشد . شما در ميان جميع فِرق يك نفر را نشان بدهيد
كه حتّي كثرت اعتباري وجود و موجود را نفي كند ! و اگر كسي
چنين تفوّه نمايد او را از زمرة عقلا خارج دانند و گفتارش را
در رديف دگران عنوان ننمايند .
و اگر
پاسخ دهند: كثرت حقيقي است همانطور كه همينطور هم هست و
خودشان تصريح دارند و در مكاتبات ميان عَلَمَين آيتين:
مرحوم آية الحقّ و سَندالتّوحيد و العرفان حاج سيّد أحمد
طهراني كربلائي و محقّق مدقّق حكيم و فيلسوف مرحوم حاج
شيخ محمّد حسين كمپاني اصفهاني قدّس الله أسرارهما به خوبي
مشهود و بلكه نزاع بر سر همين است و بس ، كه آية الله
كمپاني اصرار بر اثبات وحدت و كثرت حقيقي دارد و آية الله
كربلائي پر و پاي آنرا ميزند و خاكسترش را به باد فنا ميدهد و
روشن ميسازد كه با وجود وحدت حقّة حقيقيّه و وجود بالصّرافه
اصلاً تعدّد حقيقي معني ندارد و كثرت حقيقي را در بيغولههاي
جهنّم و زواياي آتش شرك بايد جست نه در بهشتِ توحيد و معرفت
كه در آنجا شائبهاي از كثرت موجود نيست؛بنابراين همان
اشكال واضح
و روشن فوراً در برابر ما جلوه ميكند كه: عقلاً وحدت واقعيّه
با كثرت واقعيّه نميتوانند جمع شوند . وحدت با كثرت ،
متضادّين يا متناقضين هستند .
مفهوم وحدت با مفهوم كثرت ضدَّين يا نقيضَين هستند؛آنگاه
چگونه امكان دارد در جائي كه وحدت را حقيقي فرض كردهايم
كثرت را نيز حقيقي بدانيم ؟
بر
اين اساس قول ذَوق المتألّهين كه: وحدت وجود و كثرت موجود
حقيقي است ، با قول صدر المتألّهين كه: وحدت وجود و وحدت
موجود در عين كثرت آن دو هر دو حقيقي هستند را بايد كنار
بگذاريم ، و پس از غير قابل قبول بودن قسم اوّل ناچاريم
كه آنچه را كه از بعضي از صوفيّه نقل كردهاند و آنرا توحيد
خاصّ گرفتهاند كه: وحدت وجود و وحدت موجود حقيقيّه با كثرت
وجود و كثرت موجود اعتباريّه ميباشند را عاليترين اقسام
توحيد و ميزان و شاخص قرار دهيم .
نكتة
دوّم:
وجود
خالق و مخلوق ، و آمر و مأمور ، و راحم و مرحوم در اينصورت
بسيار روشن است كه ابداً جاي انكار و شكّي در آن تصوّر
نميگردد .
مثال
روشن آن انسان است با قواي باطنيّه و قواي ظاهريّة آن .
نفس ناطقة هر فرد از افراد بشر داراي حسِّ مشترك و قواي
مفكّره و واهمه و حافظه ، و داراي حسّ باصره و سامعه و
شامّه ميباشد . اين قوا همگي از جهت وحدت ، عين نفس ناطقه
بوده و واحد هستند؛وليكن به اعتبار تعيّنات و ظهورات
بدينگونه متعيّن و ظاهر شدهاند .
حقّاً
و تحقيقاً ما نميتوانيم وحدت و وحدانيّت خودمان را انكار
كنيم؛و ايضاً در عين حال ، اين تعدّد و تعيّن و تكثّر قوا
امري است غير قابل ترديد .
نفس
وحداني ما ، به قواي باطنيّه و آنگاه به قواي ظاهريّه امر
ميكند و از ما بدين واسطه كارهائي سر ميزند كه داراي عنوان
كثرات هستند؛ولي در عين حال وحدت ما در اين افعال و قوا به
جاي خود باقي است . بنابراين قواي باطنيّة ما ، خود ماست در
آن ظهورات؛و قواي ظاهريّة ما مثل ديدن و شنيدن ما نيز خود
ماست در اين ظهورات .
تعدّد
در قواي ما كه موجب عُزلت گردد غلط است . وحدت است كه در
مظاهر و مجالي خود ظهور و تجلّي كرده است؛همچنين است اين
امر راجع به حضرت سبحان: خود اوست نه غير او كه در اين
آيهها و آئينهها و مظاهر و مجالي ظهور نموده است . تعدّدي
كه مستلزم عزلت شود غلط است؛وحدت است در كثرت ، وحدت
حقيقي در كثرت اعتباري .
حقّ
سبحانه و تعالي ، خالق است در مرتبة عالي و مخلوق است در
مرتبة داني . آمِر است در مقام بالا ، مأمور است در مقام
پائين . راحم است در افق مبين، مرحوم است در نشأة أسفل
السّافلين . |