|
عرفان و دین یهود
طاهره حاج ابراهيمى
منبع : www.yahood.net
اشاره:
ريشههاى عرفان يهودى
در كتاب مقدس وجود دارد. در تجاربِ
پيامبرانِ عبرى، عنصر عرفانى وجود داشته است.(1) بعدها، در
دين يهود، جنبش عرفانى خاصى به ظهور رسيد كه كمال
آن در قبالاى ميانه مشهود است. آغازين تاريخ اين جنبش
مبهم و نامعلوم است، اما آثار آن در متون مكاشفهاى و در
تعاليم و تجارب برخى از ربىها و در ميان
اسنىها(2) موجود است. با اينكه عرفان يهودى از عناصر هلنيستى و
يونانى و ايرانى متأثر بوده است، اتكاى آن بر سنّت يهودى
را نبايد از نظر دور داشت.
برخى از محققان معتقدند كه ايران باستان و
تفكر دينى آن دوره، در شكلگيرى
فلسفه يونان مؤثر بوده است. حتى گفته مىشود كه در زمان امپراتورى
هخامنشيان، فيلسوفهاى معروفى از يونان شاگردان مغان
ايرانى بودهاند.(3) پس از فتح آسيا توسط اسكندر،
ايران جزو قلمرو يونانى شد؛ از اين دوره دوران هلنيستى آغاز
مىگردد. در دوران هلنيستى، افكار مصرى، بابلى، يهودى و
ايرانى با هم ممزوج گرديد.
بدين ترتيب، ملاحظه مىگردد كه اين افكار پيش از مسيحيت در حوزه مديترانه و
نواحى شرقى مديترانه وجود داشته
است. جريان گنوسى هم يكى از اين جريانها و حاصل همين
اختلاط افكار بوده است. عدهاى برآنند كه گنوسىهاى
نخستين، يهوديان بدعتگذارى بودند كه از يهوديت
ارتدوكس كناره گرفته بودند. با همه اينها، خاستگاه اين دو
جريان در ظلمات ايام پوشيده مانده است.
عرفان در آغاز يهوديت
در قرون
پس از بازسازى معبد دوم و با پايان يافتن دوره نبوت،
يهوديان به تأمل در باره ماهيت خداوند و ارتباط او
با جهان پرداختند. ديدگاههاى آنان در كتب مقدس رسمى و غيررسمى
موجود است. در دوران پراكندگى يهود پس از اسارت بابلى،
متفكران يهودى مانند فيلون(4) با تأمل درباره خدا و
ارتباط او با جهان ديدگاههايى ارائه دادند. برخى از
اين ديدگاهها و عقايد به موازات عقايد رايج آن زمان و
متأثر از آنها بود، مثلاً فيلون جهان مادى را
شرمىدانست ومىگفت، چون خداوند خيرمحض است، مستقيما
دستاندركار خلقت نيست، بلكه از طريق نيروها و واسطههايى
با گيتى در ارتباط است.
دانشمندان درباره تأثيراتى كه شكلهاى نخستين
عرفان يهودى از ديگران پذيرفته
است، نظرهاى متفاوتى را ابراز كردهاند. برخى مانند راتيزن اشتاين(5) و
ويدن(6) بر تأثير ايران تأكيد مىكنند. برخى يونان را مؤثر
مىدانند. بسيارى از متخصصانِ مكتبِ گنوسىِ سه قرن
نخست تاريخ مسيحى، آن را اساسا پديدهاى هلنيستى
مىدانند كه برخى جنبههاى آن در انجمنهاى يهودى خصوصا در فرقههاى
بدعتگذار يهودى ظاهر شد. در اين ميان، موقعيت
فيلون اسكندرانى و رابطهاش با يهوديان فلسطين را
نبايد از نظر دور داشت. به هر حال، ريشههاى عرفان يهودى را بايد در
جريانهاى عرفانى موجود در ميان يهوديان فلسطين و
مصر هنگام ظهور مسيحيت جستوجو كرد. اين جريانها
به تاريخ اديان(7) تركيبى(8) و هلنى مربوط است.(9)
هلنيسم
يهودى و پديده گنوسيس
چنانكه پيشتر اشاره شد، پس از قرن سوم قبل
از ميلاد يهوديان با هلنيسم
آشنا شدند. نخستين محصول اين آشنايى، ترجمه يونانى كتاب مقدس،
موسوم به سبعينى بود. در عرصه فلسفه، فلسفههاى رواقى و
افلاطونى تأثير بسزايى بر يهوديت داشتند. خداى
افلاطونى به خداى خالق يهودى بسيار نزديك بود. اين در حالى بود
كه مكتب رواقى به يهوديت اين مجال را مىداد كه قوانين
تورات را با قوانين جهان يكى بداند؛ قانونى كه هم
بر طبيعت و هم بر زندگى انسان حاكم است. خداوندْ نخستين قانون
را به عنوان قانون تكوينى و دومين را به عنوان قانون
تشريعى، كه تورات است، انديشيد. اين ايده را
Aristobulus، يهودى اسكندرانى، در اواسط قرن
دوم قبل از ميلاد در تفسير
اسفار خمسه به كار برد، سپس فيلون يهودى آن را تكميل كرد.، مدتى بعد حكمت
مطرحشده در امثال سليمان همان تورات تلقى شد و سپس ربىها
گفتند كه تورات ابزارى بوده كه خداوند از طريق آن
جهان را خلق نموده است.
انسانشناسى يهود بهوضوح
متأثر از هلنيسم بود. پيشتر، در ميان بنىاسراييل وجود روح
به عنوان اصلى اساسى و مستقل از بدن مطرح نبود، اما
شواهدى وجود دارد كه نشاندهنده وجود تصور روح مستقل
از جسم در ميان ربىها است.؛ مثلاً در سنهدرين 91 مربوط به
قرن دوم مسيحى آمده است كه آنتونيوس از ربى پرسيد،
چه وقت روح به جسم وارد مىشود؟ در شروع لقاح يا در دوره
جنينى؟ وى در پاسخ گفت: ?در هنگام تشكيل جنين?، اما
آنتونيوس اعتراض كرد كه آيا بدون نمك هيچ گوشتى سه
روز سالم مىماند؟ ربى گفت كه آنتونيوس وى را در اين موضوع
مجاب كرده است.(10)
شولم(11) مىگويد در اينكه خاستگاه ادبيات
مكاشفهاى، فريسيان(12) و
پيروانشان بودهاند يا اسنىها، توافق نظر وجود ندارد. شايد هر دو
حدس صحيح باشد، اما از يوسيفوس(13) نقل است كه اسنىها
ادبياتى با محتواى سحرى و فرشتهشناسانه داشتهاند.
در ميان فرقه قمران(14) چنين انديشههايى وجود داشته است.
آنان كتاب اصلى اخنوخ(15) عبرى و آرامى را در
اختيار داشتهاند.(16) سنت مكاشفهاى
در دوران تنائيم و آموراييم به يهوديت ربانى راه يافت.
كتاب اخنوخ بر مكاشفه آخرالزمان و ساختار عالم
پنهان، يعنى آسمان، باغ عدن، جهنم، فرشتگان، ارواح شرير و
جز آنها استوار است. مكاشفههاى مربوط به عالم عرش شكوه و
ساكنان آن ظاهرا با اسرار عجيب خداوند، مذكور در
طومارهاى بحرميت يكى است.
بدون شك كتاب اخنوخ از
كتابهاى تأثيرگذار بر ادبيات و سنتهاى بعدى مربوط به
مَعسه برشيت(17) و معسه مركبه(18) بوده است.
نگارندگان مكتوباتِ مكاشفاتى هويت خود را در پشت شخصيتهاى
كتاب مقدس مانند اخنوخ، نوح، ابراهيم، موسى، باروخ،
دانيال، عزرا و ويگلن مخفى مىكنند. اين اختفاى
ارادى تعيين وضع و حال اجتماعى و تاريخى نگارندگان آثار
مكاشفهاى را مشكل كرده است.
تمايل به زهد، كه در آخرين بخش كتاب اخنوخ
آمده و راهى براى آماده سازى و
دريافت كشف و شهود است، به اسنىها و حلقه عرفاى مِرْكبه
كه بعدا ظاهر شدند، راه يافت. اين زهدگرايى از آغاز با
مخالفتها و آزار و اذيتهايى مواجه شد.
رموز عالم عرش همراه با مكاشفه شكوه خدا در
سنت باطنى يهود، مشابه مكاشفات
قلمرو الهى آيين گنوسى است. وصف عالم عرش و صعود به آن، كه در
كتاب اخنوخ آمده و بعدا در كتاب عرفاى مركبه تصوير شده، هم
بدينگونه است. از ميشنا و تلمود هم معلوم است كه
در قرن اول مسيحى، سنتهاى عرفانى در ميان يهوديان وجود
داشته، اما سعى در اختفاى آنها بوده است. مثلاً در فقرهاى
از ميشنا آمده است كه داستان خلقت نزد دو نفر و فصل
ارابه نزدِ يك نفر نبايد گفته شود، مگر اينكه فرد
حكيم باشد. برخى از ربىها به سبب احتياط زياد آن داستان را كنار گذاشتند.
در ادامه متن فوق از ميشنا آمده كه ?هر آن كس كه در
چهار چيز انديشه كند، كاش زاده نمىشد؛ آنچه در
بالاست، آنچه در پايين است، آنچه پيش از او بوده است و آنچه پس از او
خواهد آمد?. در اينجا تأملاتى كه ويژگىهاى گنوسى داشتند،
ممنوع مىشدند؛ اما عملاً اين ممنوعيتها ناديده
انگاشته مىشدند؛ به طورى كه در سراسر تلمود و مدراشها آثار
آنها قابل مشاهده است.
ملاحظه مىگردد كه منشأ عرفان يهودى و كيفيت
شكلگيرى آن و حتى هويت شيوخ و
بزرگان آن در هالهاى از ابهام است. شايان ذكر است كه به نظر
شولم، محقق بزرگ يهودى، مسلما عرفان يهودى پيش از گنوسيه
آغاز گرديده است.(19) اين در حالى است كه برخى
صاحبنظران، به عكس، جريانهاى گنوسى را مقدم بر عرفان يهودى
مىدانند. حال لازم است نظر خوانندگان گرامى را اندكى به
حكمت و ادبيات حكمتى جلب كنيم.
ادبيات حكمتى
ادبيات حكمتى(20) ادبيات متأخرِ عهد عتيق است
كه پر از افكار يونانى است.
كلمه حكمت معادل همان سوفياى يونانى است. در كتب حكمتى
مانند امثال سليمان، ايوب، جامعه و حكمت سليمان و نيز در
كتاب روت، استر و صحيفه يونس نبى و مزامير به وضوح،
تأثير يونان و نيز ايران مشهود است. كتاب جامعه و حكمت
سليمان تحت تأثير هلنيزم بوده است. اين تأثير نه تنها در
فلسطين بوده، بلكه در نزد يهود اسكندريه به كمال
خود رسيده است. شايد تأثير هلنيزم به اندازه تأثير دين
زرتشتى و عقايد قديم ايرانيان بر يهوديان نبوده است؛ مثلاً
عقيده به نيروى شر و تأثير وسوسه آن در زندگى بشر،
ترتيب ملائكه، رستاخيز، منجى، داورى پس از مرگ،
ثنويت و تقديرگرايى، سخت، تحت تأثير عقايد ايرانيان
قديم است. زعما و احبار يهودى در آغاز با اين افكار
نو مخالفت مىكردند، اما رفتهرفته، اين افكار در ميان خود يهوديان
شكافهايى ايجاد كرد. در كتاب استر و كتاب روت و صحيفه
يونس اختلافات عقيدتى قوم يهود بهخوبى مشهود
است.(21)
حكمت در كتاب مقدس
حكمت به
معانى مختلفى آمده است از جمله: داورىكردن به عدالت،
دانايى، اطلاعات عمومى، مهارت ادبى، قدرت حكومت
كردن و نيز به معناى فهم و شعور. حكم (حخم عبرى)(22) انسان فاضل و
دانا و از اين رو، مشاور و معلم است. حكمت در كتاب مقدس
پديدهاى تاريخى، سنتى فرهنگى و تكاپويى عالمانه در
تاريخ كهن قوم يهود است كه ادامه آن را در يهوديت
اوليه و در مسيحيت مىتوان مشاهده كرد.
فرد حكيم داناتر، تواناتر، ماهرتر،
خلاقتر و خوشفكرتر از همتايان خود بوده است. در نتيجه،
او را به چشم مشاور و رهبرى مىنگريستند كه دانش او
باعث مىشد به وى هم معلم باشد و هم قابليت رهبرى و
حكومت كردن بر جامعه را پيدا كند. نظم جهان، نظمجامعه بشرى را ايجاب
مىكند؛ زيرا اين دو نظام به هم مربوطند. حكيم به
رازهايى پى مىبرد كه الزاما بايد در اختفاى آنها
بكوشد، پس اگر انسان بدينگونه حكيم باشد، خداوند به طريق اولى حكيم، دانا،
فاعل و عامل خير است. نظم عالم فعل حكمت خداست. در امثال
سليمان، اين حكمت تجسم و تشخص مىيابد و ابزار خدا
در طرح و اجراى خلقت مىشود كه از پيش از خلقت با خدا
بوده است.
تأمل در باب حكمت از عناصر مشترك يهوديان
اسكندريه و فلسطين بوده است كه
ريشه در امثال سليمان و ايوب دارد. در اينجا حكمت واسطه خلقت خداوند است.
در كتاب اخنوخ اسلاوى آمده است كه خداوند به حكمت
خود امر مىكند كه انسان را بيافريند. حكمتْ نخستين
صفت خداوند است كه از شكوه او متجلى مىگردد. كمكم اين
حكمتْ خود تورات يا كلام خدا مىشود و قدرت الهى بهوسيله
آن بيان مىگردد. چنين تصورى از كلام خدا به موازات
مفهوم لوگوس(23) يونانى شكل گرفت.(24)
اما به
موازات شكلگيرى اين انديشهها در ميان يهوديان، در شامات
و فلسطين هم جريان فكرى ديگرى در حال تكوين بود كه
بعدها به صورت مكاتب گنوسيه درآمد. حال به گنوسيه و
اعتقاداتشان مىپردازيم، سپس در ادامه تبيين عرفان يهودى، وجوه اشتراك و
افتراق اين دو عرفان را ذكر مىكنيم.
تعريف گنوسيس
گنوسيس(25) به معناى
معرفت، واژهاى يونانى از ريشه هند و اروپايى است كه با
واژههاى Know در انگليسى و
Jnanaدر سنسكريت هم ريشه است. اين اصطلاح
بيانگر جريان فكرى كُهنى است كه بر آگاهى
از رازهاى الهى تأكيد مىورزد. گنوسيس يا معرفت از راه
تجربه مستقيم مكاشفه يا تشرف به سنت رازآميز و
باطنى به دست مىآيد.
مكتب گنوسى، كه به قول يوناس(26)
پيام خداى ناشناخته است، مجموعهاى از اديان،
مذاهب و نحلههاى دينىاى است كه در
قرون اول و دوم قبل از ميلاد و نيز در قرون اول و تا سوم
پس از ميلاد در فلسطين، سوريه، بينالنهرين و مصر
وجود داشته است. در همه اين فرق نوعى معرفت باطنى و
روحانى و فوقطبيعى، كه مىتوان از آن به كشف و شهود و اشراق تعبير كرد،
مايه نجات و رستگارى انسان شناخته شده است و به
همين مناسبت همه آنها را تحت عنوان ?گنوسى?
ذكر كردهاند. بيشتر فرقههاى گنوسى مسيحى
بودهاند. برخى از فرقههاى گنوسى پيش از
مسيحيت هم وجود داشتهاند. برخى از آنها از قبيل مانويت و
فرقههاى صُبيّها با همه تأثيرپذيرى از، مسيحيت
مسيحى نبودهاند.(27)
گنوسيس معرفت خداست و چون خدا
متعال و منزه است، معرفت خدا طبعا معرفت يك امر ناشناختنى
است؛ نه امرى ساده و معمولى. موضوعات اين شناخت هر
چيزى است كه در قلمرو وجود الوهى قرار دارد؛ يعنى
انتظام و تاريخ عوالم برتر و چيزهايى كه از آن نشأت گرفته است؛ مانند نجات
انسان. بدين ترتيب معرفت يا
گنوسيس با دانش عقلى فلسفه بسيار تفاوت دارد و از سويى با
تجربه وحى بسيار نزديك است؛ زيرا در آن، تنوير باطنى
جانشين مباحثات و نظريات عقلى صرف مىشود و از ديگر
سو، معرفت با رموز نجات مربوط بوده، اطلاعات صرف نظرى در باره
اشيا نيست؛ بلكه خود، اصلاح شرايطى است كه نجات را براى
انسان به ارمغان مىآورد؛ لذا معرفت گنوسى يك جنبه
عملى برجسته دارد.
هدف غايى اين معرفت، خود
خداست. وقوع اين معرفت در روح، حتى خود فرد را تغيير
مىدهد و او را در الوهيت با خدا شريك مىسازد. لذا
در مهمترين فرق گنوسى مانند والنتينىها،(28) معرفت نه فقط
ابزارى براى نجات، بلكه هدف نجات يعنى كمال غايى است.(29)
عقايد
گنوسيه
ساختار اصلى عقايد گنوسيه موضوعاتى در باب
خدا، عالم، انسان، نجات و اخلاق
است. از اختصاصات عقايد آنها عموما ثنويت و نجات از طريق معرفت باطنى
است.
خداشناسى: خداى گنوسيه خدايى است ناشناخته،
بسيار منزه، غيرموجود و با
تنزيه مطلق. در همه اين اوصاف سعى بر اين است كه بر جدايى كامل خدا از
دنياى انسان و فرشتگان تاكيد شود. خداوند صانع جهان
نيست و كارى به روند جهان يا اداره آن ندارد.
بهرغم اينكه قوايى كه عهدهدار امور جهان هستند، از خود خداوند صادر
شدهاند، خود اين خدا ناشناخته است. بدين صورت، انسان
واقعا نمىتواند او را بشناسد و حتى هنگامى كه به
وسيله مكاشفه در او تنويرى حاصل مىشود، نمىتواند هيچ اظهارنظر
مثبتى درباره خدا بكند. به اين معناست كه گفته مىشود
خداوند لاوجود است. خدا و عالم موجودات، مانند نور
و ظلمت و خير و شر، با هم تقابل دارند.(30)
برخى از
مذاهب گنوسى خدا را نور محض ناميدهاند و برخى ديگر از او
به پدر كل و موجود قديم غيرقابل وصف و برتر از نشان
و كمال تعبير كردهاند. از خداى پدر يا خداى متعال
شمارى از موجودات مؤنث و مذكر به وجود آمدهاند كه موجودات الهى و تجليات
خداى غيرشخصى و غيرقابل شناختاند. اين موجودات
الهى گاهى جفت هستند و همگى ملأ اعلا(31)
را تشكيل مىدهند. بعدها گنوسيه اعضاى ملأ
اعلا را ائونها(32) نام دادند. اين
ائونها به ترتيب قوس نزولى از مبدأ اول صادر شده و پل
ميان اين عالم و آن مبدأ هستند.(33) جهان به واسطه
اشراقات دائمى يا ائونها، كه از ذات اين خداى اصلى صادر
مىشود، به وجود مىآيد و مراتب اين تجليات نزولى است؛
يعنى هر يك از اشراقات نسبت به مابعد خود احسن است
تا به عالم مادى منتهى گردد كه آخرين اشراق و ناپاكترين
تجليات است. ولى در اين جهان شوقى هست كه او را به مبدأ
الهى بازپس مىكشاند. ماده يعنى عالم جسمانى
منزلگاه شر است، اما يك بارقه الهى، كه در طبيعت انسان وديعه
است، راه نجات را به او نشان مىدهد و او را در حركت صعودى
از ميان افلاك به عالم نور مىرساند.(34)
ثنويت: از صفات عمومى فرق گنوسى اعتقاد به دو
مبدأ خير و شر يا اعتقاد به
ثنويت است. جهان پر از شر و فساد و زشتى و پليدى است و از
اين رو، نمىتواند ساخته و پرداخته خداى واحد كه مبدأ
خيرات است باشد و بايد در آفرينش به دو اصل خير و
شر و نور و ظلمت قائل شد كه با همه تضاد و اختلاف عميق در
طبيعتشان به هم آميختهاند و بر اثر اين آميزش اسفانگيز،
انسان كه خود نتيجه اين آميزش است به اين جهان آمده
و از اصل خود دور افتاده است. آنچه در انسان مايه غربت
و بيگانگى او از اين جهان شده، اصل عِلْوى و روحانى و
نورانى اوست، نه اصل مادى و جسمانى و ظلمانى كه خود
از اين جهان است. انسان از اصل علوى خود ناآگاه است، لذا
حيران و سرگردان است و فقط در سايه آن گنوس يا معرفت شهودى
و باطنى يا كشف و الهام معنوى است كه از اصل شريف
خود آگاه مىگردد و غربت خود را حس كرده، روزگار وصل خويش
را باز مىجويد.(35)
پيدايش عالم: انديشه گنوسيه بيشتر بر تبيين
افسانهاى و اسطورهاى از منشأ جهان استوار است. اولين
عنصر آفرينش عالم، حوزه وسيعى از موجودات واسطه
ميان خدا و انسان است. گاهى تمايز روشنى ميان دو عالم وجود
دارد؛ عالم مجردات كه در آن موجوداتِ و ائونهاى مجرد صرف
ساكن ملأ اعلى و مجاور خداوند وجود دارند و ديگرى
جهان محسوسات و حاكمان آن. خالق جهان محسوسات اگر يكى
باشد موسوم به دميورگ(36) است و اگر يك گروه باشند،
آرخونها(37) هستند. اينها اغلب به تقليد از
خدايانِ افلاكىِ بابل هفت عددند، اما اسامى عهد عتيق را به خود
مىگيرند. مانند و Adonai - Iao - Saddai -
El آرخونها بر افلاك كه زمين را احاطه
كردهاند حكم مىرانند. عالم محسوسات در اثر هبوط يكى از
قواى بالاتر موسوم به سوفيا تشكيل مىشود. چنان كه
پيشتر اشاره شد، سوفيا در عبرى همان Achamoth
به معنى
حكمت است.
نيروهاى فلكى و عالم ماده اساسا شرّند. در
اينجا آن ثنويت بنيادين ظاهر
مىگردد. ماهيت شر آنها ناشى از جدايىشان از خداى بيگانه است و هر
كدام از اين قوا در صعود انسان به سوى خدا ايجاد مانع
مىكنند. اين قوا در مقابل خداوند كه نور است،
ظلمانىاند. آرخونها حاكم اين جهاناند و انسان را اسير زمين و
تناسخهاى پىدرپى مىكنند.
عالم يا قلمرو آرخونها زندان عظيمى است كه
زمين يا صحنه زندگى بشر
سياهچال ميان آن است. اطراف و فراز زمين طبقات افلاك كيهانى
قرار دارند كه مانند قشرهايى اين مركزيت را محصور
كردهاند. هر آرخون در حوزه خود يك زندانبان
كيهانى است و مانع از عبور ارواحى است كه پس از مرگ به سوى خدا عروج
مىكنند. اين حكومت ظالمانه آرخونها موسوم به
Heimarmene يا تقدير جهانى
است.(38)
انسانشناسى. بر اساس انسانشناسى گنوسى، در
انسان ذرهاى الهى وجود دارد؛
زيرا از ملأ اعلى و از خود خداوند هبوط كرده است.
انسان مركب از جسم، نفس و روح است. براين اساس كه
كداميك بر انسان حاكم و غالب باشد، انسان در زمره
خاصى قرار مىگيرد. ماديون(39) آنانىاند كه محكوم جسمانيت، و در زندگى
دنيوى غوطهورند. دسته دوم، نفسانىها(40) هستند كه
محكوم(41) نفسانياتاند.
آنها اندكى از جنبه جسمانى دورند؛ زيرا نفس
هم مانند بدن توسط قواى دانى
خلق شده و موضوعى است براى ابتلا و غلبه آنها و اساسا شرّ است. اما آنان كه
روح يا اخگر الهى در وجودشان احيا شده است، روحانيان(42)
هستند. گنوسىها، يعنى كسانى كه به گنوسيس يا معرفت
رسيدهاند، خودشان را در زمره دسته سوم محسوب مىكنند.
اينها به محض آزادى از جهان مادى، به عالم
الوهى كه جايگاه حقيقىشان است
مىپيوندند.(43)
پس انسان از دو منشا دنيوى و مينوى تشكيل شده
است. او با اين جسم، بخشى از
عالم و لذا مطيع و منقاد تقدير جهانى است. روح، چنانكه اشاره
نموديم، بخشى از ذات الهى بوده كه از فراسوى گيتى بر گيتى
آمده است و نه فقط جسم بلكه نفس هم محصول نيروهاى
كيهانى است. اين نيروها جسم را به صورت انسان نخستينِ
الهى يا نمونه ازلى(44) ساخته و آن را با نيروهاى نفسانى
خودشان جان دادهاند. اينها
مشتهيات و احساسات انسان طبيعى است كه هر كدام، از يكى از كرات كيهانى و
مطابق با آنها به وجود آمدهاند و همه با هم روح فلكى(45)
انسان يعنى نفس او را تشكيل مىدهند. پس جسم و نفس
در سيطره تقدير جهانى قرار دارند. روح يا اخگر الهى،
كه بخشى از ذات الهى است، از فراسوى گيتى نزول كرده است و
آرخونها نفس را خلق كردهاند تا اين اخگر الهى را
در آن اسير كنند.
همانطور كه انسان
كيهانى در افلاك هفتگانه محصور است، روح هم در عالم صغير
انسانى توسط هفت پوشش محصور شده است. روحِ
نجاتنيافته در نفس و جسم غرق شده، از خود، آگاهى ندارد. خلاصه
اينكه جاهل است و بيدارى و آزادى او از طريق معرفت صورت
خواهد پذيرفت.(46)
بدين لحاظ گفتهاند كه مكتب گنوسى، در مقايسه
با مكاتب ديگر، انسانمحورتر
است. در يكى از متون مشهور گنوسى معرفت يا گنوسيس را چنين تعريف
كردهاند: ?تنها طهارت جسم نيست كه نجاتبخش است، بلكه
معرفت به اينكه چه بودهايم، كجا بودهايم، در چه
چيز گرفتار شدهايم، به كجا شتابانيم، نجات از
كجاست، تولد چيست و زايش دوباره چيست؟?(47)
نجات: مكتب گنوسى بر رهايى،
رستگارى و آزادى استوار است. برجستهترين شكل آن نجاتى است
كه نه با قدرت خداوند و نه با ايمان بشر، بلكه با
كسب معرفت وجدآميز ميسر مىگردد. وجود يك منجى در مكاتب
گوناگون گنوسى، امرى محورى است كه وظيفه اصلى آن آمدن در
ميان انسانها و آشكاركردن معرفت نجات براى آنان
است.
از ضرورت وجود منجى، چيزهاى بيشترى راجع به
ماهيت گنوسيس مىتوان فهميد. براى گنوسيان، معرفت يك تأمل
فلسفى نيست، بلكه مكاشفهاى است از سوى خدا. از اين
رو، مكاشفات و خطابهاى مسيح يا ديگر نيروهاى الهى
و نيمه الهى به شاگردان يا قهرمانان افسانهاى گنوسيه رواج بسيار دارد.
بهعلاوه، گنوسيس يك معرفت رازآميز و محرمانه
است كه نه فقط همگان به آن دسترسى
ندارند، بلكه فقط كسانى كه قابليت نجات از طريق آن را
دارند، آن را قصد مىكنند.(48)
بنابراين، نجات و رهايى از اصول عمومى مذاهب
گنوسى است كه نتيجه طبيعى
اعتقاد به اصل دوگانگى و دو مبدأ خير و شر است. در دين مسيح نيز نجات
انسان مطرح است، ولى آن نجاتْ اخلاقى و به معناى رهايى
انسان از گناهان و زشتىها است. در مذاهب گنوسى
نجات امرى فلسفى و متافيزيكى و به معناى نجات مبدأ خير و روح
از مبدأ شرّ و عالم ماده است. ثنويت مذاهب گنوسى با ثنويت
دين زرتشتى و مزديسنى فرق دارد؛ در دين زرتشتى نور
و ظلمت، يزدان و اهريمن دو اصل متضادند كه دائم در
كشاكشاند؛ در صورتى كه در مذاهب گنوسى كشاكش ميان روح و تن، مجردات و
ماديات است و آميزش اين دو مبدأ موجب شده است كه
روح يا قسمت نورانى و مجرد براى نجات خود از
آميختگى با ماده در تلاش و تكاپوى دائم باشد. در مكاتب گنوسى، نجاتِ قسمت
عِلْوى و روحانى از راه افلاك و سيارات و ستارگان
صورت مىگيرد. براى اين منظور در آيينهاى مختلف
گنوسى، اساطير و كيهانشناسىهاى خرافىاى ساخته شده است و به كاربردن
اعمال دينى و اوراد و عزايم اهميت خاصى دارد.
نجات و رهايى نتيجه سقوط يكى از
ائونها به عالم ظلمت است. اين ائونها در برخى از اين
فرقهها در مرتبه پايينترى قرار دارد. نام آن ائون
در برخى از فرقههاى گنوسى ?سوفيا?(49) است. در برخى ديگر
از آن به ?مادر? تعبير شده است. از سقوط سوفيا به عالم
ظلمت، آفرينش اين جهان صورت گرفته است. سوفيا يا
مادر پسرى دارد كه آفرينش به عهده اوست و به طور كلى از او به
دميورگ(50) تعبير مىشود.
پس خالق و مدبر اين جهان خداى بزرگ و پدر كل
نيست، بلكه موجودى است از ملأ
اعلى و در حقيقت از موجودات پايينتر آن، اما عمل نجات كار
يكى از ائونهاى بالاتر است كه آن را گاهى سوتر(51) و گاهى
كريستوس(52) گفتهاند.(53)
همانقدر كه خداوند متعال و منزه است |